نشسته بود ، روی سجاده ی سبز ابریشمی و با ریشه ها بازی می کرد
فکر می کرد اگر نمازهاش رو ، رو یه پارچه ی سفید می خوند ، شاید خودش هم تا الآن از یکی ش راضی بود ...
دست کشید به موهاش، داغ بودند
ـ (متابولیسم ها انرژی خواه و انرژی زا ن) ،
انگار مغز ما فقط مصرف می کنه و تولید کننده نداره،
خداجون انصاف نبود که ، این طوری ... حالا اشکال نداره ! یه بند ِ انگشت کوچیکه ت م کافیه،
من آویزون ه همون می شم و میام بالا
دستش رو برد بالا
دستش رو برد بالا.. یه بکوارد
- بـــزن ، حالا توپ تو زمین تویه ... اصلا توپ همیشه تو زمین تویه
اصلا فکر کن این دل ِ من ِ ، اسیر ِ دسته بدمینتون ِ ! خواست ِ تو
بـــــــز ََ َ َن ،
اشکالی نداره ، گرم که بشم دیگه درد رو نمی فهمم ، آآآهای خدا
عدل ت یعنی همین ...
تو که آخرش می بری .. تو که خودت داور ِ این بازی
دستش رو آورد پایین .. یه فوروارد..
دستش خیس بود
قطره های اشک سُر می خورد روی دست هاش
قطره ها سُر می خورد و می رسید به دریا...
یک صدایی داد می زد .. آآهــــاااای قطره جان ... سطح هم قشنگ ه ... به شمس و ضحی و تین و زیتون م قسم
چرا خودت رو اسیر عمق می کنی...
اونجا فشار рgh+p
0 ...
اونجا زیبایی ها به تاریکی ش نمی ارزه ... می فهمی ؟
اونجا تاریکی ه