| مباحث |
|---|
1- يادم نيست، قهر بودم يا آشتي، يادم هست ... چهار پايه گذاشتم ، دست و صورت م را شستم ، موهايم را شانه كردم ، همان پيرهن ِ صورتي ِ توردارم را پوشيدم ... كفش هاي ِ قرمز ِ تق تقي َ م را نه ،... يادم هست آمدم قرارگاه ِ هميشگي ،روي سنگ هاي ِ خاراي حوض، كنار بوته ي گل ِ رز ِ سوخته اي كه برگ هايش هميشه تاريك بود ... دو دستم را گرفتم به كمرم ... روي پاهايم بلند شدم .. بالا آمدم كه بيايم تا تو ، پايين نيامدي تا من اما گفتم: خوب كجايي ديگر... قایم باشك هم بلد نيستي ... خوب پيدا نشوي خودت مي سوزي نفس كشيدي ... هُرم ت خورد وسط ِ پيشانيم ... (من سوختم... |
فکر کن ... اگر کسی ، اسم ش ، گل گیسو باشد و بعد ... بعد ... بعد بی گیسو شود
نام ش که هیچ... گیسو یش که هیچ ... خ و د
ش چـــــــــــــــــــــــــــ ـه می شود ... |
1) وقتی از همه ی اتاق ت... فقط، یک پنجره داشته باشی و ... از پنجره ات فقط چند سپیدار و... از سپیدارهایت، برگ ها ... که برگ هایش، حوض های خضرایی، که روشن می شوند نه از آب که از آفتاب... و گاه دامن برچینی و آرام روی شاخه های ظریف ش بنشینی و ساق پاهای ت را آویزان کنی تا باد بیاید و ...
مشت های باد را باز کنی ... باد در مشت های ش بوی اقاقی دارد
|
پنجره را باز کن بــــاد بیاید "مـــــرا" با خود ببرد "خانه"، تــــ ک ا ن ی بخورد ... |
همين حالا دوباره به راه ِ نور برمیگردم... يقهام را میبندم، چراغی برمیدارم ، میروم سرِ کوچهی خودمان هر کسی که نگاهم کرد، بیخيال! با هم میگوييم: - پندارِ زشت بميرد! — سيدعلي صالحي امروز... |
ژیبرلین است ... بهار ها، (ساعت ژنتیکی شان که زنگ خورد) ، ژیبرلین است که درازشان می کند، برگچه هاشان را جوانه می دهد... جوانه هاشان پولک می شکنند و و ... برای درخت ها.... آدم هاشان را نمی دانم که دست هاشان دراز می شود، انگشت هاشان سبز می شود، (که زود هم سبزشان ، زرد می شود ، شاید هم تو زرد می شود !) ... جوانه می زنند همان که "آب شد جسم سرد مخاطب ، سمت انگشت من با صفا شد" ... لابد یعنی که یخ چشم هاشان باز می شود ، چشم ها این سو آن... |
عدالت وقتی رفت ... که همه ی ما عادل شدیم
|
گفتم بفرمایید گفتی ببخشید ، نرگس جان خونه است (در ذهنم صدایت را مزه کردم ، .... ... فاطمه)
- اِ .. بابا .. خودشه (نفر سوم بود او) - هه .. هه هه - ها هه هه - (خنده های دخترانه)
در باز شد، آمدید بالا (دو واژه است، خودش خیلی است، آمدید بالا... دنیای من زیر و رو شد) هیوا گفت ، بهشت ِ تنهایی های نرگس، من چراغانی می کردم همه جا را، پنجره ها را شما باز کردید پنجره که باز شود،باد هم می آید |
نشسته بود ، روی سجاده ی سبز ابریشمی و با ریشه ها بازی می کرد فکر می کرد اگر نمازهاش رو ، رو یه پارچه ی سفید می خوند ، شاید خودش هم تا الآن از یکی ش راضی بود ... دست کشید به موهاش، داغ بودند ـ (متابولیسم ها انرژی خواه و انرژی زا ن) ، انگار مغز ما فقط مصرف می کنه و تولید کننده نداره، خداجون انصاف نبود که ، این طوری ... حالا اشکال نداره ! یه بند ِ انگشت کوچیکه ت م کافیه، من آویزون ه... |
روزهای اول بود ، سربالایی ِ دانشگاه آن روزها که هنوز نمی دانستی دانشگاه سرویس هم دارد یا نه فقط می دیدی که گاهی فقط خودت هستی که می روی و می آیی... تنها و نمی پرسیدی که نه پرسیدن ... حرف نمی زدی که می دانستی با اولین واژه .. بغضت هم جاری می شود خووب بود همین ، که اگر سرویس هم بود ترس و تنهایی را به آدم هایش ترجیح... |
یک روز ، غروب که باشد و گوش هایت صدای اذان ِ آن غروب را نشنیده باشد و دلت کمی فشرده شود ، مثل انار ِ آب لمبو ! و فکرهایت سرخ مثل ... ، گاهی بوی زُخم هم که می خورد به دماغ ت ! .. یک بوی زُخم ِخوب ! آن وقت فکرهای سرخ ت هم می شود مثل ِ غروب اسفندماهی ِ یک ساحل ِ شمالی از جنوب ِ خاک ایران (2) و تو که با پاهای برهنه و آستین های کمی بالا زده ی شلوار! روی ماسه ها نرم نرم راه می روی (با... |
 چه خلاف سر زد از ما كه در سرای بستی؟ بازی ِ آفتاب ِ زمستان و طعم و عطر نارنج ِ شیراز و لحظه های پر ز نرگس و خاطرات ِ لیلی و مجنون خوانی تابستان و ستاره های ِ نیمه شب ِ دی شب ِ زمستان (که یخ زده بودند به واقعه ی الماس های لای حریر شب ) و تنهایی و.. رسم ِ قدیم ِ قایم... |
** بسم الله لا تایئسوا من روح الله انه لا یایئس من روح الله الا القوم الکافرون
** قهر کرده است... این روز ها دخترک کاشانی ِ هم اتاقی ام با من مرا می بیند چشم و ابرو باریک می کند مرا می بیند در ها را محکم می بندد مرا که می بیند به چشم ها یم زل می زند مرا که می بیند نفس ِ من حبس می شود آخر یک شب.. فقط یک شب .. گفتم ... همان شب که امتحان نداشت و عصبی بود ..... همان... |
1 ـ ابوفاضل .. ابوفاضل
یا أخاء أدرک أخاء
2 ـ محرم نبود، مجلس ختم بود من هم کودکی ام 6 ساله بود ! کاسه ی مسی ش آب طلا گرفته نبود اما "دست" ت ، میان روشنی آب ش ، طلایی بود ...
کودکی م مانده بود ... آن دست .. دست ِ که بود ؟
3 ـ هر شهیدی بوی ِ ریحان می دهد ... (اگر یادت نباشد ، مادر ِ شهید... |
صدای تار می آید در اندرونی... . . . امشب مسجد ِ دانشگاه
- آقا جان کی می شود بیایی، برای من روضه بخوانی و من گریه کنم - همه ء نهایت ِ آمدن ِ او برای یک مداح است؟ (مرضیه می گوید و می خندد)
فهمیدن چقدر سخت است گاهی
ـ مرضیه دل دارند این ها هم ـ مگر این ها را از دل شان می گویند ؟ می خندد هنوز
خوب است تو لااقل می دانی بر چه می... |
وقتی حسین نیستی وقتی حر نیستی وقتی یار مانده و جا مانده هم نیستی وقتی حتی عمر بن سعد هم نیستی وقتی اینجا کربلا نیست و امروز عاشورا آن وقت چهل شب ها، حکایت ها داری و بعد هر روز هزاران حسین را می کشی
هیچ .. با خودم بودم شما اشک هایت را بریز |
1 - چشم هایم را بسته ام ، گوش هایم را هم و یادم رفت دستی نماند که با آن دهانم را هم ببندم .
2 - نشسته بودی ، روی " نیمکت ِ همیشگی " ... در کنار یا چهار زانو روبرو ، یادم نیست گریه می کردی ولی ، یادم هست « دارم دیوانه می شم ، حق با کیه نرگس ؟ »
نشنیدی .. من آرام ، " طوری که خودم هم نشنوم " گفتم .. شاید حق با هیچ کس نباشد.
3 - « فرقی نمی کند سبز یا آبی ! سکوت... |
توی اين دلم چند تا غم است فكر می كنم سيب، آدم است سيب را همه پوست مي كنند نصف مي كنند گاز مي زنند فكرهای من نيستند عجيب غصه مي خورم من برای سيب زود مي شود سيب شان تمام يك نفر نگفت سيب جان سلام * |
تا وقتی 28 ساله بودی حساب سال ها را داشتم
الآن نمی دانم چند ساله ای
گفتی چطور است ... حالت
گفتم سخت است .. خوابگاه
گفتی لازم نبود .. برای تو که بزرگ بودی
گفتم اشتباه می کنید .. همه تان (در دلم)
گفتی .. می آیم
گفتم... نیستم
گفتی ... (؟) .. هیچ .. سکوت
گفتم .. تعطیل کردم .. یک هفته ای ست بزرگ شدن را ـ بی خیال ِ حذف شدن ها و صفر گرفتن ها ـ
گفتی... |
قرار بود قصه شود.. آخر غصه هایش زود شروع شد... وقتی آغاز ت ، پایان است ...دیگر
قرار بود از " حلیم " گفتن هایت بگویم.... که اگر صدرا نمی شدی ... حلما بودی و اگر حلما می شدی باز هم می گفتی بسـ م الله ِ رحـ مان ِ حلیــــــــــــــم .. ... وقتی هنوز دو سال ت نبود و من سال هایم از بیش ترین عددی که بلدی هم بیش تر است و... هنوز رحیم بودن ش را هم نمی دانم....
حالا چه شد.. که ... ابرهای همه عالم... |
و موسی گفت خدایا من فقیرم بدانچه از خیر خود به من رسانی (قصص) گفتم: اگر خدا نباشد نشانه های هدایت گر، گمراه می کنند مرا گفت.. فقط، به خدا اعتماد کن و موسی گفت خدایا از گناهم در گذر، که من بر نفس خویش ستم کردم و خدا او را بخشید، همانا خدا بسیار آمرزنده و مهربان است (قصص)
و او گفت.. هرکه مرا بشناسد، عاشق من می شود.. و هر که عاشق من بشود، قتیل من می شود و هر که قتیل من بشود من خود دیهء او می شوم
هو الذی انزل السکینة... |
سکوت کرده ای... سکوت ت بوی مریم می دهد
داغ هایم زیاد شده اند... شقایق م دارد می سوزد آسمان ت را بیاور پایین تر دستم به تو نمی رسد . . . . . .
و إن منکم الا واردها کان علی ربک حتما مقضیا *
*و هیچ یک از شما باقی نماند، جز آنکه به دوزخ وارد شود این حکم حتمی پروردگار است ... (مریم) |
ـ کی می رسیم؟ ـ بله ؟ ـ کی ... میـ ... بی زحمت ـ کجا ؟ ـ آخرش ـ تهرون ؟ ـ نه .. نه .. آآآآخرش ... ـ می ری پیش قوم و خویش ات ـ هااا .. آره .... نه .. می رم پیش آقا ـ چی ؟ ـ اِ .. بیا می رم دنبال آقا ـ کدوم آقا؟ هه ! ـ آقا دیگه گفت اگه می خوای بیاد.. باید بری دنبالش اینجوری وایسی عمرت خراب میشه باید بری دنبالش.. همین جوری که خودش نمیاد |
قدت آن قدر کوتاه بود، که فقط کلاهک دودکش را روی ِ بام ِ هم سایه می دیدی و می گفتی خانه خداست دیده ام وقتی باد می آید ، برگ ها دورش طواف می کنند می شود نردبان شوید، من بروم آن بالا و از توی سوراخ ش خدا را ببینم... بعد شما .... ولی فقط می گفتید شهر فرنگ! که نیست نرگس جان، دودکش! است . |
این جا درون است.. کمی داد بزنیم ، صدا می پیچد... فقط
... Δt = 2Δx / v *
حساب کن فاصله ها را
* : قانون پژواک |
|