17/8/88
به دوست عزيزي تلفن زدم تا جوياي احوال بشوم خيلي ناراحت بود ..مادرش گفته كه داداشش انفلوانزا گرفته (البته هم خوابگاهي داداشش )..ناراحت بود حسابي ..
هوس خواهرم شد
يادش بخير شب عيد فطر دچار انفلوانز شده بودم ..نيمه شب ساعت دو از زور تب بالاي ولرز از خواب بيدار شدم .. ضعف وگرسنگي عجيبي بهم دسته بود ...
بلند شدم ..دو تا سرفه زدم كه مثلا اين داداشهاي ما از خواب بيدار بشوند ...انگار نه انگار ما داريم تلف مي شويم ...
پناه برديم به يخچال ...
خشكم زده بود .نامردا اخر شبي يخچال رو خالي كرده بودند..
فقط دوتا عدد هويج باقي مونده بود با يك تيكه نان خشك
تند تند هويج ها رو نون رو قورت دادم
حريصانه اشپزخونه را براي جستجوي خوراكي شخم زدم ..
واي خداي من ..
يه دونه انار
نفهميدم ..فقط شستم و با پوست خوردم
نوبت قندان مادر شد كه هميشه كشمش داره(چون ديابت داره)..
اخ جون ده تا كشمش
بلعيدم
حالا نوبت سماور و قوري ...
سرد سرد ...
نامردا
من چه بدبختم !!
اه اه
تا ديشب كه ماه رمضان بود غذا پيدا مي شد
ولي از شانس بد ما ..امشب بايد شب عيد فطر باشه
نااميد رفتم ..تو رختخواب و ..
=================================================
اين روزها دانشجوهاي زيادي به اورژانس مراجعه مي كنند ..گرچه حال اكثرشون خوبه ..ولي براي جلوگيري از انتقال بيماري به ساير هم اتاقي ها ... يك گواهي استعلاجي يك هفته و يك پند كه درس چيه ..برو خونه ..
دانشجوي بيمار خوشحال وخندان ..خداحافظي مي كنه