کاروان فرزندان پیامبر، آرام آرام به کوفه نزدیک می شود.
فرستادگان ولایت اموی نیز آرام آرام به کاروان نزدیک می شوند.
اسب های خسته و سواران خسته تر...
اسب های تشنه و سواران تشنه تر...
امیر قافله، تاب خستگی و تشنگی دشمنانش را نیز ندارد:
- مشک ها را بیاورید و سواران و اسبها را سیراب کنید!
کمی که آرام می شوند لب به سخن می گشایند و از سقا می پرسند:
- به کجا می روید؟
- به کوفه
- نمی توانید!
- ناخوانده نیستیم؛ با هجده هزار دعوت نامه آمده ایم!
- ما از دعوتنامه های تان خبری نداریم؛ همین بس که ولیّ امر مسلمین، به شما اجازه ورود به کوفه را نداده است؛ یا دست های خود را برای بیعت آماده کنید یا شمشیرهاتان را برای جنگ!
- عقبة بن سمعان، خورجین های نامه را به شما نشان می دهد... ما برای جنگ نیامده ایم و برای بیعت نیز هم! کسی مثل من با کسی مثل یزید بیعت نمی کند؛ او خون انسان را به آسانی می ریزد و حرمت اوامر و نواهی الهی را می شکند، پس اگر راهی به کوفه نیست بگذارید به مدینه باز گردم...
- راه سومی نیست؛ ما از آن کسان نیستیم که این نامهها را به تو نوشتهاند؛ به ما امر کرده اند که هرگاه تو را دیدیم از تو جدا نشویم مگر آنکه تو را نزد عبید الله بن زیاد ببریم...
صدای امیر قافله، کوتاه می شود و صدای فرستاده ولایت اموی بلندتر که: ای حسین! به خدا قسم اگر بجنگی کشته خواهی شد!
و می شنود: مرا از مرگ میترسانی؟ آیا گمان میکنی اگر مرا بکشید خاطرتان آسوده خواهد شد؟ اشتباه میکنید!
کتاب "ارشاد شیخ مفید" داستان را ادامه می دهد، اما چندان نیازی به خواندن ادامه اش نیست، هست؟
داستان از همیشه روشن تر است!
سخن این نیست که میان امیر قافله و "ولایت أموی" دعوایی ست که با مذاکره قابل حل است؛
کسی بر منبر رسول الله نشسته و به نام او بر امت او ظالمانه حکم میراند و اینک از حسین می خواهد که صورتی تازه از ولایت رسول الله را به رسمیت بشناسد!
صورتی که در آن می توان نماز خواند و دروغ نیز گفت.
می توان قرآن تلاوت کرد و انسان را نیز کشت.
می توان امیر مومنان بود و بر رنج آدمیان خندید.
حسین حاضر است تا دعوت میزبانان پشیمانی که گرفتار ترس و شک و تعلّق اند را ندیده بگیرد و به مدینه بازگردد؛ اما حاضر نیست صورتی تازه از "اسلام رحمت و عدالت" را به رسمیت بشناسد و می گوید: "نه تنها من که مثل من نیز با مثل یزید بیعت نمی کند"
مگر میان این کاروان که به اجبار، ره به کربلا می برد با کاخ نشینان أموی چه تفاوتی هست؟ مگر نه اینکه هر دو به یک آیین، نماز می گذارند و به رسالت یک پیامبر شهادت می دهند؟
و همه ی داستان، همین جاست: تفاوت "مثل من" با "مثل یزید"!
بگذار أمویان، "ولیّ امر مؤمنان" بمانند، اما تاریخ به یاد داشته باشد که فرزند پیامبر با او بیعت نکرده است!
بگذار حسین در مدینه، خانه نشین باشد اما تاریخ بداند که هر که بر منبر پیامبر، بالا و پایین می رود مسلمان نیست!
بگذار کاروان راه به مذبح کربلا کج کند و به مسند خلافت کوفه نرسد!
مگر نه اینکه آدمی به خاک آبرو می دهد؟
بگذار یک خیمه ی سوخته به کاخ برافراشته بیارزد!
بگذار پرچم حرم، دست حرامیان باشد؛ مگر نمی توان به کربلا رفت و به خاک، آبرویی تازه داد اما به صورتی وارونه از اسلام رضایت نداد؟
بگذار یک محرم الحرام بر حرامیان خوش باشد؛ مگر نمی توان هزار محرّم را بر آنها حرام کرد؟
این وعده ی خداست که حرم بندگان او، تابِ حرامی ندارد!
بگذار این محرّم نیز بگذرد!