كلوب سامي يوسف::Sami Yusuf Farsi Club
براي ديدن مطالب سايت وارد شويد


Home­Calendar­پرسشهاي متداول­جستجو­Gallery­ثبت نام­ليست اعضا­ورود
ارسال موضوع جديد   پاسخ دادن به اين موضوعShare | 
 

 سلمان را بشناسيم

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي Go down 
رفتن به صفحه : Previous  1, 2, 3, 4, 5, 6, 7  Next
نويسندهپيام
tahere
میزبان
میزبان


Female
تعداد پستها: 4238
Location: iran
Registration date: 2007-08-10

پستعنوان: Re: سلمان را بشناسيم   Tue Nov 18, 2008 11:34 pm

hoveyze نوشته است:
به او امر شد:

اى سلمان ! به منزل فاطمه دختر رسول خدا - صلى الله عليه و آله - برو كه او مشتاق ديدار توست ،مى خواهد هديه اى را كه از بهشت بدو اهدا شده به تو اهدا كند. و نيز حضرت فاطمه - سلام الله عليها - يكى از دعاها را به او آموخت



ممنون برادرم هویزه ...
بازگشت به بالاي صفحه Go down
خواندن مشخصات فردي
hoveyze
میزبان
میزبان


Male
تعداد پستها: 2182
Location: tehran
Registration date: 2008-02-21

پستعنوان: Re: سلمان را بشناسيم   Fri Nov 21, 2008 1:23 pm

ممنون از شما طاهره خانم :d4:

******************************************************

از پيامبر - صلى الله عليه و آله و سلم - روايت شده كه فرمود: ((

سلمان از منست هر كس بدو جفا كند به من جفا كرده و هر كس او را بيازارد مرا آزرده ...

و - بنابر آنچه روايت شده - امام صادق - عليه السلام - به منصور بن بزرج فرمود: ((نگو سلمان فارسى بلكه بگو سلمان محمدى )).

_________________
کوچکترین بنده خدا هویزه
بازگشت به بالاي صفحه Go down
خواندن مشخصات فردي
شب بو
کاربر برگزیده ماه
کاربر برگزیده ماه


Female
تعداد پستها: 1119
Location: IRIRAN
Registration date: 2008-08-03

پستعنوان: Re: سلمان را بشناسيم   Wed Dec 03, 2008 12:11 am

ازدواج سلمان

بعضی گفته اند سلمان تا آخر عمر تنها زندگی می کرد و هرگز همسر اختیار نکرد . این چنین نیست و این ادعا صحت ندارد ، آری زندگی ساده و بی پیرایه سلمان آنچنان بود که دیگران فکر می کردند او یکه و تنهاست . آن طور که در روایات آمده است سلمان ابتدا قصد ازدواج با دختر خلیفه دوم عمر را داشت ، وقتی درخواست او به گوش عمر رسید ظاهرا مخالفتی نکرد اما پاسخ سوال را موکول به نظر خانواده کرد .
وقتی با اهل خانه در این خصوص مشورت نمود عبدالله با این ازدواج مخالفت کرد ، عمر هم قلبا با این وصلت موافق نبود اما به جهت اعتبار و ارزش سلمان جرات پاسخ منفی را نداشت . چون عمروعاص از نیت عمر آگاه شد برای خوش خدمتی به او حیله ای به کار برد تا سلمان قبل از این که پاسخ منفی از جانب او بشنود خود انصراف نماید ، لذا در جمعی از یاران سلمان و اصحاب پیامبر حضور داشتند عمروعاص رو به سلمان کرد و با تمسخر از سلمان پرسید : شنیده ام می خواهی با دختر خلیفه ازدواج کنی تا بدین وسیله افتخار دامادی خلیفه نصیبت شود و شهرت بیشتری بدست آوری ؟ چگونه جاه طلبی را بر عاقبت اندیشی و آخرت جویی ترجیح داده ای ؟ تو که اهل دنیا نبودی !
عمروعاص طوری این جملات را بیان داشت که حاضران باور کنند سلمان به هوای کسب قدرت و وجاهت اجتماعی علاقمند به این وصلت است .
سلمان که افتخار را تنها در سایه اطاعت از دستورات پروردگار و پیامبرش می دانست فرمود : عمروعاص اگر این کار برای من افتخار تلقی می شود از خیر آن گذشتم و هرگز رغبتی بر انجام چنین کاری ندارم . پس از این پیشنهاد صرفه نظر کرد و با بانویی از خانواده بنی کنده ازدواج نمود .
سلمان صاحب چند اولاد بود و ظاهرا تاج الدین محمد سمرقندی معروف به سوزنی سمرقندی شاعر معروف ایرانی از نوادگان او باشد .

_________________
بازگشت به بالاي صفحه Go down
خواندن مشخصات فردي
شب بو
کاربر برگزیده ماه
کاربر برگزیده ماه


Female
تعداد پستها: 1119
Location: IRIRAN
Registration date: 2008-08-03

پستعنوان: Re: سلمان را بشناسيم   Fri Dec 05, 2008 6:03 pm

ابو وابل می گوید : روزی با رفیقم به خانه ی سلمان رفتیم . وقت ناهار شد . سلمان گفت : از رسول خدا شنیدم که برای پذیرایی میهمان خود را به تکلف نیاندازید ، من آن چه را حاضر دارم برای شما می آورم . آنگاه رفت و مقداری نان و نمک برای ما آورد . دوستم گفت : چه خوب بود مقداری سبزی هم بود تا با این نان و نمک می خوردیم . سلمان پس از شنیدن این سخن از اطاق بیرون رفت ، چیزی نگذشت مقداری سبزی با خود آورد و در میان سفره گذارد ، ما به خوردن مشغول شدیم . پس از صرف غذا دوستم گفت : شکر می کنم خداوندی را که ما را به این روزی اندک قانع گردانید .
سلمان در پاسخ گفت : نه ، چنین نیست ، اگر ما قانع بودیم آفتابه ی من به گرو نمی رفت . تازه فهمیدیم سلمان برای تهیه آن سبزی مجبور شده بود آفتابه خود را گرو بگذارد .

_________________
بازگشت به بالاي صفحه Go down
خواندن مشخصات فردي
شب بو
کاربر برگزیده ماه
کاربر برگزیده ماه


Female
تعداد پستها: 1119
Location: IRIRAN
Registration date: 2008-08-03

پستعنوان: Re: سلمان را بشناسيم   Sun Dec 07, 2008 10:00 am

ابن عباس می گوید :
در خواب سلمان را دیدم که تاجی از یاقوت بر سر نهاده و در بهشت به سر می برد .
به او گفتم : ای سلمان این منزلت نیکویی است که حق تعالی به تو عطا کرده است .
گفت : بلی همین طور است .
گفتم : ای سلمان در بهشت بعد از ایمان به خدا و رسول چه چیز را نیکوترین اعمال یافتی ؟
گفت : در بهشت بعد از ایمان به خدا و رسول هیچ چیز بهتر از محبت علی بن ابی ابیطالب (ع) و متابعت آن حضرت نیست .

_________________
بازگشت به بالاي صفحه Go down
خواندن مشخصات فردي
شب بو
کاربر برگزیده ماه
کاربر برگزیده ماه


Female
تعداد پستها: 1119
Location: IRIRAN
Registration date: 2008-08-03

پستعنوان: Re: سلمان را بشناسيم   Sun Dec 07, 2008 10:00 am



به نام پروردگار بخشايشگر مهربان .
به نام خداوند نور . به نام خداوند نور نور .
به نام خداوند نور بر نور . خداوندي كه مدبر همه امور است و آفريننده نور و روشنايي .
دعاي نور بارقه‌اي آسماني است كه چون بر زبان جاري شود نور مي‌آيد و ظلمت مي‌گريزد .
دعاي نور روايت سلمان فارسي پاكدين است از خاتون دو عالم ، ام‌ابيها ، حضرت صديقه طاهره فاطمه زهرا(س) ، بانوي بانوان و مادر امامت و ولايت .
دعاي نور ميراث آخرين فرستاده خدا به يگانه دختر ارجمندش و يادگار ارزنده هر دو آنان به تمامي دل سپردگان و ايمان آورندگان .
دعاي نور آميزه‌اي است دل‌انگيز و روح‌افزا از رايحه عطر گل‌ محمدي و عطر گل ياس و يادآور سحرگاهان سرشار از زمزمه‌هاي پرسوز و گداز در بهار مدينه . آنگاه كه مرز بين دعا و استجابت حتي از قطره اشكي هم كمتر بود و كلمات پيش از آن كه از زبان‌ها برآيد از قلب‌ها برمي‌خاست و آسمان را به تسخير درمي‌آورد .
دعاي نور نيايشي است كه درد را مغلوب مي‌كند ، تب را فرو مي‌نشاند ، شفا و تندرستي را به ارمغان مي‌آورد و چه بسيار بركات و نعمات ديگر كه عقل و زبان از درك و ذكر آن ناتوان و ناآگاهست .
دعاي نور شناور شدن آدمي در اقيانوسي از نور است . آن گونه كه هر بار واژه نور قرائت مي‌شود . گويي تاريكي‌هاي درون ، به درخشش پرتوي آسماني روشن مي‌شود تا بدانجا كه احساس مي‌كني سرا پا نوري و جز نور نمي‌بيني .
و نور آن راز شگفتي‌ست كه در ازل پيش از خلقت هستي درخشيدن گرفت عشق از آن دميد و باليد . و رنگ‌ها و زيبايي‌ها معنا يافت .
سلام و درود خدا بر پيامبر رحمت و عترت پاكش كه پرتو هدايت آنها و انوار مهرشان از ازل تا ابد فروزنده و راهنماست . آنان كه طليعه هستي مزين به نام مباركشان و تداوم هستي به وجود مقدسشان بستگي يافته است .

_________________
بازگشت به بالاي صفحه Go down
خواندن مشخصات فردي
شب بو
کاربر برگزیده ماه
کاربر برگزیده ماه


Female
تعداد پستها: 1119
Location: IRIRAN
Registration date: 2008-08-03

پستعنوان: Re: سلمان را بشناسيم   Tue Dec 09, 2008 3:12 pm

دو کلمه معروف

از سلمان دو کلمه معروف سالیان دراز بر سر زبان ها بود یکی " کردید " و دیگری " نکردید " . هر چند اهل آن روز مدینه به درستی معنی این دو کلمه فارسی را بر زبان آن صحابی بزرگ جاری شد ، نفهمیده باشند .
بعد از رحلت حضرت رسول (ص) و بیعت مردم با ابوبکر به عنوان خلیفه ی مسلمین ، تعداد انگشت شماری از اصحاب رسول الله (ص) سخت ناراحت از این انتخاب بودند ، زیرا ایشان خلافت را حق مسلم حضرت علی (ع) می دانستند و واقعه غدیر خم و انتصاب حضرت امیر به خلافت و جانشینی پیامبر را مسئله ی غیرقابل انکاری می پنداشتند . وقتی خبر بیعت مسلمانان با ابوبکر به سلمان رسید با عجله خود را به مسجد رسانید در حالی که تعدادی از صحابه و گروهی از مسلمین حضور داشتند با عصبانیت بر سر آن ها فریاد کشید و فرمود : " کردید و نکردید " .
یعنی ای مسلمانان از هوای نفس خود پیروی کردید و به سفارش پیلمبر در خصوص حضرت علی (ع) عمل نکردید . این دو کلمه آن روز بر سر زبان ها می گشت اما بعد ها مسلمانان فهمیدند که با انتخاب دیگران چه کاری کردند و با عدم اطاعت از پیامبر و علی (ع) چه اشتباه بزرگی که نکردند .

_________________
بازگشت به بالاي صفحه Go down
خواندن مشخصات فردي
hoveyze
میزبان
میزبان


Male
تعداد پستها: 2182
Location: tehran
Registration date: 2008-02-21

پستعنوان: Re: سلمان را بشناسيم   Fri Dec 12, 2008 12:15 am

شب بو نوشته است:
دو کلمه معروف

از سلمان دو کلمه معروف سالیان دراز بر سر زبان ها بود یکی " کردید " و دیگری " نکردید " . هر چند اهل آن روز مدینه به درستی معنی این دو کلمه فارسی را بر زبان آن صحابی بزرگ جاری شد ، نفهمیده باشند .
بعد از رحلت حضرت رسول (ص) و بیعت مردم با ابوبکر به عنوان خلیفه ی مسلمین ، تعداد انگشت شماری از اصحاب رسول الله (ص) سخت ناراحت از این انتخاب بودند ، زیرا ایشان خلافت را حق مسلم حضرت علی (ع) می دانستند و واقعه غدیر خم و انتصاب حضرت امیر به خلافت و جانشینی پیامبر را مسئله ی غیرقابل انکاری می پنداشتند . وقتی خبر بیعت مسلمانان با ابوبکر به سلمان رسید با عجله خود را به مسجد رسانید در حالی که تعدادی از صحابه و گروهی از مسلمین حضور داشتند با عصبانیت بر سر آن ها فریاد کشید و فرمود : " کردید و نکردید " .
یعنی ای مسلمانان از هوای نفس خود پیروی کردید و به سفارش پیلمبر در خصوص حضرت علی (ع) عمل نکردید . این دو کلمه آن روز بر سر زبان ها می گشت اما بعد ها مسلمانان فهمیدند که با انتخاب دیگران چه کاری کردند و با عدم اطاعت از پیامبر و علی (ع) چه اشتباه بزرگی که نکردند .


خیلی جالب بود ، تا حالا نخونده بودمش


ممنون شب بو خانم ، لطفا ادامه بدید ....

_________________
کوچکترین بنده خدا هویزه
بازگشت به بالاي صفحه Go down
خواندن مشخصات فردي
Sareh khoreshadi Zade
کاربر ویژه
کاربر ویژه


تعداد پستها: 471
تصویر:
Registration date: 2008-12-06

پستعنوان: Re: سلمان را بشناسيم   Fri Dec 12, 2008 7:21 pm

سلمان كيست؟

حدود دويست و شانزده يا سيصد و شانزده سال قبل از هجرت، در روستاى «جى‏» (از روستاهاى اصفهان) فرزندى به دنيا آمد،

كه نامش را
«روزبه‏» گذاشتند و بعدها پيامبر اسلام(ص) او را «سلمان‏» ناميد.

پدر سلمان
«بدخشان كاهن‏» (روحانى زرتشتى) بود و كار هميشگى‏اش هيزم نهادن بر شعله آتش.

با اينكه سلمان در ميان خاندان و محيطى زرتشتى ديده به جهان گشود، ولى هرگز در برابر آتش سر فرود نياورد و به خداى يكتا اعتقاد يافت.

سلمان در دوران كودكى مادرش را از دست داد و عمه‏اش سرپرستى او را به عهده گرفت.

سلمان، بعد از آنكه دريافت قرار است او را شش ماه با اعمال شاقه زندانى سازند و پس از آن اگر به آيين نياكانش ايمان نياورد اعدامش كنند،

با همكارى عمه‏اش گريخت و روانه بيابان شد. در بيابان كاروانى ديد كه به سوى شام مى‏رفت; پس به مسافران پيوست و رهسپار سرزمينهاى ناشناخته گرديد.

سرانجام سلمان، در همان آغاز هجرت گمشده‏اش را يافت و در حالى كه برده يك يهودى بود، در محضر رسول خدا(ص) مسلمان شد.
(1)


آزادى و نامگذارى سلمان


پيامبر گرامى اسلام(ص) سلمان را به مبلغ چهل نهال خرما و چهل وقيه (هر وقيه معادل چهل درهم)، از مرد يهودى، خريد و آزادش ساخت

و نام زيباى «سلمان‏» را بر او نهاد.
(2) اين تغيير نام، بيانگر آن است كه:

1 - برخى از نامهاى عصر جاهليت، شايسته يك مسلمان نيست; 2 - واژه «سلمان‏» از سلامتى و تسليم گرفته شده است.

انتخاب اين نام زيبا از سوى پيامبر(ص) نشانه پاكى و سلامت روح سلمان است.


فضيلتهاى برجسته سلمان

سلمان، الگوى مسلمان كمال‏جو، وارسته و خودساخته است و ارزشهاى متعالى بسيارى در خويش گردآورده بود. بخشى از اين فضايل عبارت است از:

1 - نزديكى به رسول خدا(ص)

سلمان، پس از پذيرفتن اسلام، چنان در راه ايمان و معرفت اسلامى پيش رفت كه نزد رسول خدا جايگاهى والا يافت و مورد ستايش معصومان(ع) قرار گرفت.

بخشى از سخنان آن بزرگان در باره سلمان چنين است:


الف) در ماجراى جنگ خندق، كه در سال پنجم هجرى رخ داد و به پيشنهاد سلمان پيرامون شهر خندق كندند. هر گروهى مى‏خواست‏سلمان با آنها باشد;

مهاجران مى‏گفتند: سلمان از ما است. انصار مى‏گفتند: او از ما است. پيامبر(ص) فرمود: «سلمان منا اهل البيت‏» (3) ; سلمان از اهل بيت ما است.

عارف معروف، محى‏الدين بن‏عربى ، با اينكه از علماى اهل تسنن است، در شرح اين سخن پيامبر اكرم(ص) مى‏گويد: پيوند سلمان به اهل بيت (عليهم السلام)

در اين عبارت، بيانگر گواهى رسول خدا(ص) به مقام عالى، طهارت و سلامت نفس سلمان است; زيرا منظور از اينكه سلمان از اهل بيت (عليهم السلام) است،

پيوند نسبى نيست; اين پيوند بر اساس صفات عالى انسانى است.
(4)

ب) جابر نقل مى‏كند كه رسول خدا(ص) فرمود:

«همانا اشتياق بهشت‏به سلمان بيش از اشتياق سلمان به بهشت است; و بهشت‏به ديدار سلمان عاشق‏تر از ديدار سلمان به بهشت است.» (5)

ج) پيامبر اكرم(ص) فرمود:

«هر كه مى‏خواهد به مردى بنگرد كه خداوند قلبش را به ايمان درخشان كرده، به سلمان بنگرد.» (6)

د) آن بزرگوار همچنين فرمود:


«سلمان از من است، كسى كه به او ستم كند به من ستم كرده است و كسى كه او را بيازارد مرا آزرده است.»

و) امام صادق(ع) فرمود:

«سلمان علم الاسم الاعظم‏» (7) ; سلمان اسم اعظم را مى‏دانست.

اين سخن بدان معناست كه سلمان از نظر عرفان، به مقامى رسيده بود كه حاصل اسم اعظم الهى بود. اگر كسى چنين لياقتى داشته باشد، دعايش به اجابت

مى‏رسد و كرامات عظيمى از او سر مى‏زند.



---------------------پى‏نوشتها---------------------
1- بحار، ج 22، ص‏366.
2- الدرجات الرفيعه، ص‏203.
3- مجمع‏البيان، ج 2، ص‏427.
4- شرح نهج‏البلاغه ابن ابى‏الحديد، ج 18، ص‏36.
5- بحار، ج 22، ص 341.
6- احتجاج طبرسى، ج 1، ص 150.
7- اعيان الشيعه، ج‏7، ص‏287.

_________________
این وبسایت روستای ماست به روستای ما سربزنید:

www.khorashad.com
بازگشت به بالاي صفحه Go down
خواندن مشخصات فردي http://wwww.khorashad.com
Sareh khoreshadi Zade
کاربر ویژه
کاربر ویژه


تعداد پستها: 471
تصویر:
Registration date: 2008-12-06

پستعنوان: Re: سلمان را بشناسيم   Fri Dec 12, 2008 7:24 pm

2 - علم سلمان


پيامبر اسلام(ص) فرموده است: «اگر دين در ثريا بود، سلمان به آن دسترسى پيدا مى‏كرد.» (Cool

وسعت و عمق آگاهيهاى سلمان به حدى بود كه براى هر كس قابل هضم نيست.

امام صادق(ع) فرمود: رسول خدا(ص) و على(ع) اسرارى را كه ديگران قدرت تحمل آن را نداشتند به سلمان مى‏گفتند و او را لايق نگهدارى علم مخزون و اسرار

مى‏دانستند;از اينرو يكى از القاب سلمان،
«محدث‏» است. (9)

سلمان داراى علم بلايا و منايا (حوادث آينده) بود و همچنين از متولمان(قيافه‏شناسان) و محدثان به شمار مى‏رفت. جايگاه علمى سلمان چنان بود كه

امام صادق(ع) در باره‏اش فرمود: «در اسلام، مردى كه فقيه‏تر از همه مردم باشد، همچون سلمان، آفريده نشده است.» (10)

پيامبر اسلام(ص) فرمود: «سلمان درياى علم است كه نمى‏توان به عمق آن رسيد.» (11)

البته دانش سلمان، به معارف فكرى محدود نمى‏شد و آگاهيهاى فنى او نيز در حد بالايى بود. در جنگ خندق، طرح كندن خندق را سلمان خدمت

پيامبر(ص) پيشنهاد كرد و عملى شد. همچنين در جنگ طائف، طرح ساختن «منجنيق‏» براى درهم كوبيدن قلعه‏هاى مشركان از ابتكاراتى است كه به

سلمان نسبت داده شده است.

بنابراين، سلمان حق دارد از مقام علمى‏اش چنين تعبير كند:

اى مردم! اگر من شما را از آنچه مى‏دانستم مطلع مى‏كردم، مى‏گفتيد، سلمان ديوانه است، يا به كسى كه سلمان را بكشد درود مى‏فرستاديد.
(12)


3 - عبادت سلمان



آنچه به عبادت سلمان ارزش بيشترى مى‏دهد، علم و آگاهى اوست. چرا كه عبادت آگاهانه و پرستش از روى بصيرت از عبادت سطحى و ظاهرى ارزشمندتر است.
امام صادق(ع) فرمود: روزى پيامبر اسلام(ص) به ياران خود فرمود: كدام يك از شما تمام روزها را روزه مى‏دارد.

سلمان گفت: من، يا رسول الله.

پيامبر(ص) پرسيد: كدام يك از شما تمام شبها را به عبادت مى‏گذراند؟

سلمان گفت: من، يا رسول الله.

حضرت پرسيد: آيا كسى از شما هست كه روزى يك بار قرآن را ختم كند؟

سلمان گفت: من يا رسول الله.


يكى از حاضران كه جوابهاى سلمان را خودستايى و فخرفروشى مى‏پنداشت، گفت: اكثر روزها ديده‏ام كه سلمان روزه نيست، بيشتر شب را هم مى‏خوابد

و بيشتر روز را به سكوت مى‏گذراند، پس چگونه هميشه روزه است و هر شب براى نيايش با خدا بيدار مى‏ماند و روزى يك بار قرآن را ختم مى‏كند؟!


پيامبر(ص) فرمود: ساكت‏باش! تو را با همسان لقمان چه كار؟ اگر مى‏خواهى چگونگى‏اش را از خودش بپرس تا خبر دهد.

سلمان گفت: در ماه سه روز روزه مى‏گيرم و خداوند فرموده است: «هر كس عمل نيكى انجام دهد پاداش ده برابر دارد. از طرف ديگر، روز آخر شعبان را

روزه گرفته و آن را به روزه ماه رمضان متصل مى‏كنم و هر كه چنين كند، پاداش روزه هميشه را دارد. از رسول خدا(ص) شنيدم كه فرمود: هر كس با

طهارت بخوابد، در ثواب، چنان است كه تمام شب را عبادت كرده باشد. اما ختم قرآن، رسول خدا(ص) فرمود: هر كس يك بار سوره «قل هوالله‏» را بخواند،

پاداش يك سوم قرآن را دارد و هر كه دو بار بخواند، دو ثلث قرآن را خوانده است و هر كه سه بار بخواند، گويا قرآن را ختم كرده است. و نيز حضرت فرمود:

يا على، هر كس تو را با زبان دوست‏بدارد يك سوم ايمانش كامل شده، هر كه با دل و زبان وستت‏بدارد، دو ثلث ايمان او كامل شده; و هر كه با دل و زبانش

دوستت‏بدارد و با دست هم يارى‏ات كند، تمام ايمان را به دست آورده است.»
(13)


4 - زهد سلمان

آيات و روايات نشان مى‏دهد كه «زهد» به معناى حرام ساختن نعمتهاى الهى بر خود نيست. زهد به معناى عدم دلبستگى به امور مادى است.

يكى از مواردى كه در تمام زواياى زندگى سلمان، از آغاز تا پايان عمر، ديده مى‏شود زهد، پارسايى و بى‏رغبتى او به دنياست.

سلمان، كه پيرو راستين پيامبر(ص) و حضرت على(ع) بود، راه آنان را پيش گرفت و حتى وقتى فرماندار مدائن بود، ساده‏زيستى را رها نكرد.

زهد و وارستگى سلمان از ايمان عميق او سرچشمه مى‏گرفت; زيرا هر كس ايمان قويتر داشته باشد، از جاذبه‏هاى دنيوى آزادتر است.

امام صادق(ع) فرمود: «ايمان ده درجه دارد، مقداد در درجه هشتم و ابوذر در درجه نهم و سلمان در درجه دهم ايمان است.»
(14)

سلمان، خانه نداشت و هرگز دل به خانه‏سازى نمى‏داد. شخصى از او خواست تا برايش خانه‏اى بسازد ولى سلمان راضى نشد. سرانجام به سبب اصرار

شخص نيكوكار اجازه داد برايش خانه بسازد، ولى سفارش كرد خانه چنان باشد كه هنگام ايستادن سر به سقف آن بخورد و هنگام خوابيدن پا به ديوار برسد.
(15)

سلمان پارسا، حتى حقوق اندك سالانه (16) خود را هم به نيازمندان مى‏داد و بسيار اندك براى خود برمى‏داشت.



5- دفاع از حریم ولایت


آنچه در زندگى سلمان، بسيار چشمگير و جالب است عدم بى‏تفاوتى اوست. او با هوشيارى و جديت كامل در صحنه‏هاى مختلف حضور داشت و در پيروى

از امام‏حق لحظه‏اى ترديد نكرد. او همواره، از هر فرصتى، براى گفتن حق بهره مى‏برد و مسلمانان را به امامت‏حضرت على(ع) فرا مى‏خواند. آن بزرگوار

پيوسته اين سخن رسول خدا را براى مردم تكرار مى‏كرد:


«همانا على(ع) درى است كه خداوند گشوده است. هر كس در آن وارد شود، مؤمن است و هر كس كه از آن خارج گردد، كافر است.» (17) «بهترين فرد اين امت، على(ع) است.» (18)

بعد از رحلت جانسوز رسول خدا(ص)، غصب خلافت و مظلوميت‏حضرت على(ع)، سلمان در خطبه‏اى بسيار فصيح، كه مى‏توان آن را «كوبنده و افشاگرانه‏» خواند،

چنين گفت:

«اى مردم! هر گاه فتنه‏ها و آشوبها را همچون پاره ظلمانى شب ديديد كه برجستگان در آن به هلاكت مى‏رسند، بر شما باد به آل محمد(ص) چرا كه آنها

راهنمايان به سوى بهشتند، و بر شما باد على(ع). اى مردم! ولايت را در ميان خود همانند سر قرار دهيد.»

يعنى اگر ولايت اهل بيت (عليهم السلام) را نداشته باشيد، مسلمان حقيقى نيستيد و دين شما سودى ندارد. (19)
ابن‏عباس سلمان را در خواب ديد و از او پرسيد: در بهشت، پس از ايمان به خدا و رسول، چه چيز برتر است؟

سلمان پاسخ داد: پس از ايمان به خدا و پيامبر، هيچ چيز با ارزشتر و برتر از دوستى و ولايت على بن‏ابى‏طالب(ع) و پيرورى از او نيست. (20)





پی نوشت----------------------------

8- شرح نهج‏البلاغه ابن ابى‏الحديد، ج 18، ص‏36.
9- بحار، ج 22، ص 331.
10- تنقيح المقال، ج 2، ص‏47.
11- اختصاص شيخ مفيد، ص 222.
12- رجال كشى، ص 20.
13- بحارالانوار، ج 22، ص‏317.
14- همان، ص 341.
15- شرح نهج‏البلاغه ابن ابى‏الحديد، ص‏36.
16- حدود چهار تا شش هزار درهم.
17- كتاب سليم بن‏قيس، ص 251.
18- اعيان الشيعه، ج‏7، ص‏287.
19- بهجة‏الآمال، ج 4، ص 418.
20- بحارالانوار، ج 22، ص 341.

_________________
این وبسایت روستای ماست به روستای ما سربزنید:

www.khorashad.com
بازگشت به بالاي صفحه Go down
خواندن مشخصات فردي http://wwww.khorashad.com
Sareh khoreshadi Zade
کاربر ویژه
کاربر ویژه


تعداد پستها: 471
تصویر:
Registration date: 2008-12-06

پستعنوان: Re: سلمان را بشناسيم   Fri Dec 12, 2008 7:27 pm

نقش سلمان در تشيّع ايرانيان




يكى از كارهاى بسيار مهم سلمان، كه بخش اعظم زندگى او را فرا گرفته بود، تلاش پيگير او در معرفى اسلام ناب و تشيع راستين بعد از رحلت

رسول خدا(ص) است. او در اين راستا در مدينه جهاد كرد و از هر فرصتى بهره برد. وقتى به مدائن آمد، همين عقيده را دنبال كرد و نقش بسيارى در

تشيع ايرانيان داشت.


مى‏پرسند: با اينكه اسلام در عصر خلافت‏خليفه دوم وارد ايران شد، چرا اكثريت قاطع مردم ايران، شيعه حضرت على(ع) هستند؟


در پاسخ بايد گفت: عوامل متعددى سبب اين گرايش است. از نخستين عوامل اين گرايش، وجود سلمان در مدائن و رفت و آمد

او به كوفه و حوالى آن و حتى اصفهان و ... بود.

سلمان پيام‏ آور اسلام ناب، منادى تشيع و نويدبخش مذهب اهل بيت (عليهم السلام) بود و اكثر ايرانيان اين ندا و نويد را شنيدند و پذيرفتند.
(21)

وفات



سلمان سرانجام، پس از عمرى طولانى و بابركت، در اواخر خلافت عثمان در سال 35ه .ق وفات يافت. (22)

حضرت على(ع) پيكرش را غسل داد، كفن كرد و بر آن نماز گزارد. همراه آن حضرت، جعفر بن‏ابى‏طالب و حضرت

خضر، در حالى كه با هر يك از آن دو هفتاد صف از فرشتگان بودند بر پيكر سلمان نماز گزاردند.
(23)

بعضى از راويان چنين نقل كرده‏اند كه حضرت على(ع) بر كفن سلمان شعرى نوشت كه معناى آن چنين است:

«بر شخص كريم و بزرگوارى وارد شدم، بى‏آنكه توشه نيك و قلب پاك داشته باشم; ولى بردن توشه نزد شخص كريم و بزرگوار، زشت‏ترين كار است.»
(24)

مرقد شريف حضرت سلمان(س) در مدائن، در پنج فرسخى بغداد، نزديك تاق كسرى قرار دارد.

در اين دنياى پرتلاطم و پرزرق و برق كه انسان را در گرداب گناه غرق مى‏كند، هر كس الگويى مى‏خواهد تا با سرمشق قرار دادن روش و كردارش كشتى

وجودش را سالم به ساحل سعادت برساند; و زندگى سلمان فارسى براى ما ايرانيان الگويى شايسته است.







-------پی نوشت-------------------

21- كتاب ايرانيان مسلمان در صدر اسلام، ص 201.
22- بحار، ج 22، ص 391 - 392.
23- همان، ص‏373.
24- طرائف الحقائق، ج 2، ص 5.

_________________
این وبسایت روستای ماست به روستای ما سربزنید:

www.khorashad.com
بازگشت به بالاي صفحه Go down
خواندن مشخصات فردي http://wwww.khorashad.com
Sareh khoreshadi Zade
کاربر ویژه
کاربر ویژه


تعداد پستها: 471
تصویر:
Registration date: 2008-12-06

پستعنوان: Re: سلمان را بشناسيم   Fri Dec 12, 2008 7:29 pm

سلمان جوينده حقيقت



اين چه فنا در حقيقت، و چه عشق به حقيقت، و كدام سر پر شورى بود كه او را با طيب خاطر و به ميل خود، از آغوش ملك و خاك و نعمتهاى پدرش،

به در برد و به دنبال گمشده ‏اى كه آن همه دشوارى و مشكلات و مشقت ها در سر راه آن بود، به تكاپو انداخت بطورى كه با كمال جديت و با نهايت زحمت،

و پيوسته عبادت كنان، از سرزمينى به سرزمين ديگر، و از شهرى به شهر ديگر منتقل مى‏شد؟!


سلمان فارسى



اين بار قهرمان داستان ما از سرزمين فارس چهره نشان مى‏دهد.

پس از ظهور اسلام، از سرزمين ايران رجال بسيارى برخاستند كه به آئين اسلام گرويدند و اسلام از آنها بزرگمردانى ساخت كه در ميدان مسابقه علم و

ايمان و در اين جهان و آن جهان كسى به گردشان نمى‏رسد.

و اين، يكى از نكات جالب و اسرار عظمت اسلام است كه در روى زمين به هيچ كشورى قدم ننهاد مگر اينكه تمام نبوغها و استعدادها را بطرز اعجاب ـ آميز

و خيره كننده‏اى بر انگيخت و ذخائر معنوى و نبوغها و ذوقها را كه در عقل و فكر مردم، همچون گنجى شايگاه در دل زمين، خوابيده بود، همه را بيرون آورد.

و لذا مى‏بينيد
فلاسفه مسلمان، اطباى مسلمان، فقهاى مسلمان، ستاره شناس و فلكى دان مسلمان، مخترعان مسلمان، دانشمندان مسلمان،

و رياضى دانان مسلمان
همچون ستارگان فروزان از هر افقى درخشندگى آغاز كرده و همچون آفتاب درخشان در آسمان هر سرزمينى طلوع كردند به حدى

كه تاريخ قرون اوليه اسلامى پر از نبوغهاى شگفت انگيزى است كه در جنبه‏هاى مختلف عقـل و اراده و تكامل روحى به ظهور پيوسته است. درست است كه

وطنهاى اين افراد، مختلف بود ولى همه از يك دين پيروى مى‏كردند!

خود پيامبر (ص) از جانب خداى بزرگ و دانا، از اين گسترش فرخنده آئين خود خبر داده بود و در پرتو مساعدت زمان و مكان روزى فرا رسيد كه پيامبر به چشم

خود ديد پرچم اسلام در آسمان كشورهاى روى زمين و بالاى كاخهاى زمامداران دنيا چگونه به اهتزاز در مى‏آيد؟


سلمان فارسى شاهد جريان بود، و به آنچه پيامبر فرموده بود نهايت ايمان و اطمينان را داشت.

جريان در سال پنجم هجرت روز خندق اتفاق افتاد، موقعى كه عده‏اى از سران يهود به منظور دسته بندى و عقد اتحاد ميان عموم مشركين و تمام قبايل و

دسته‏ها، بر ضد پيامبر اسلام و مسلمانان، به مكه رفتند تا از آنها پيمان بگيرند كه همگى در جنگ مهمى شركت جويند كه ريشه دين جديد را بركنند و يهود

را يارى كنند و همگى صف واحدى تشكيل دهند تا اساس آن دين را بر اندازند.

نقشه خائنانه جنگ چنين طرح شد كه سپاه قريش و قبيله«غطفان»، مدينه، پايتخت حكومت اسلامى را از خارج مورد حمله و ضربت تهاجمى قرار دهند و در

همان حال قبيله«بنى قريظه» كه در مدينه سكونت داشتند، از داخل مدينه و از پشت سر صفوف مسلمانان، حمله را شروع كنند و به اين ترتيب مسلمانان

را در ميان دو سنگ آسياى جنگ قرار داده كاملا خرد كنند و چنان بلائى بر سر مسلمانان آوردند كه هرگز فراموش نكنند.

ناگهان پيامبر (ص) و مسلمانان در برابر سپاهى قرار گرفتند كه با عده‏اى انبوه، و ساز و برگ جنگى سهمگينى نزديك مدينه كنار چاه آبى اردو زده بودند.

مسلمانان كه ناگهان در برابر عمل انجام شده وحشتناكى قرار گرفته بودند، نزديك بود از وحشت غافلگيرى قالب تهى كنند.

قرآن وضع آن روز مسلمانان را چنين تصوير نموده است:


«بياد آوريد آن وقتى را كه لشگر كفار از بالا و پائين بر شما حمله ور شدند و چشم‏ها حيران شده و جان‏ها به گلو رسيد و به وعده خدا گمان‏هاى مختلف برديد،

مؤمنان حقيقى به وعده حق و پيروزى اسلام خوش گمان و ديگران بد گمان بودند».
(1) بيست و چهار هزار نفر مرد جنگى تحت فرماندهى«ابو سفيان» و

«عيينة بن حصين» نزديك مدينه رسيدند تا مدينه را محاصره نمايند و چنان ضربت سخت و قاطعى وارد سازند كه يكباره از محمد (ص) و آئين او آسوده گردند.


چنانكه گفتيم اين سپاه تنها از طرف قريش بسيج نشده بود، بلكه تمام قبائل و دسته‏هائى كه اسلام را براى خود خطر بزرگى حساب مى‏كردند، در كنار قريش

بودند اين لشكر كشى آخرين كوشش و مبارزه قاطعى بود كه دشمنان پيامبراعم از افراد پراكنده، و جمعيت‏ها و قبايل و قشرهاى مختلفـآن را آغاز نموده بودند.

مسلمانان خود را در موقعيت دشوارى ديدند، پيامبر اصحاب خود را گرد آورد تا با آنها در اين باره مشورت كند، طبعا پس از تشكيل شورا، همگى رأى به جنگ و

دفاع از پايتخت اسلامى دادند ولى در اين كه اين دفاع چگونه بايد باشد، اختلاف نظر وجود داشت، در اين هنگام مرد بلند قامتى با موهاى پر پشت و انبوه كه

بسيار مورد علاقه و محبت پيامبر (ص) بود از جا حركت كرد.


آرى «سلمان» حركت كرد و از بالاى تپه بلندى نگاه دقيق و كنجكاوى به شهر مدينه افكند و مشاهده كرد كه مدينه در ميان حصارى از كوهها واقع شده و سنگها

و صخره‏ها اطراف آن را احاطه كرده است، فقط در ميان آنها يك شكاف طولانى و وسيع و هموارى وجود دارد كه سپاه دشمن به آسانى مى‏تواند از آنجا به حريم

شهر مدينه يورش و حمله كند.

سلمان در وطن خود ايران، بسيارى از وسائل و نقشه هاى جنگى را ديده و از آنها اطلاع داشت، لذا طرحى خدمت پيامبر (ص) عرضه داشت كه در هيچ يك از

جنگهاى عرب سابقه نداشت و مردم عرب اصولا تا آن روز كوچك ترين آشنائى با آن طرح نداشتند.


پيشنهاد او اين بود كه: خندقى كنده شود كه تمام منطقه باز و بلا مانعى را كه در اطراف مدينه است، حفظ كند.

خدا مى‏داند اگر اين خندق را نمى‏كندند، سر انجام مسلمانان در آن جنگ چه مى‏شد؟ قريش كه اصولا چنين خندقى را نديده بودند از مشاهده آن دچار حيرت

شدند،قواى قريش مدت يك ماه در خيمه‏ها لميدند، و در ظرف اين مدت نتوانستند به مدينه راه يابند، عاقبت در يكى از شبها خدا باد بسيار تند و سرد و سياهى

را بر انگيخت و خيمه‏ها را از جا كند و قريش را پراكنده ساخت، ابو سفيان در ميان سپاه خود فرمان داد: كوچ كنند و به همان جائى كه آمده‏اند برگردند، و گر نه روز

بروز نا اميدى بر آنها چيره شده و ناتوان خواهند گشت!

در ايام حفر خندق، سلمان در ميان مسلمانان كه همگى مشغول كندن خندق و تلاش و كوشش بودند، در محل مأموريت خود قرار مى‏گرفت. پيامبر (ص) نيز هماهنگ

با ساير مسلمانان ضربات كلنگ را بر زمين وارد مى‏آورد، روزى در قسمتى كه سلمان با گروه خود كار مى‏كرد، كلنگ‏ها بر سنگ سياه رنگ بسيار سختى برخورد.


«سلمان» مردى قوى بنيه، و داراى بازوان نيرومند بود بطورى كه يك ضربت بازوى پر قدرت او سخت ترين سنگها را مى‏شكافت و ريزه‏هاى آن را به اطراف پراكنده

مى‏ساخت ولى وقتى كلنگ او به اين سنگ رسيد در برابر آن عاجز ماند. به ياران خود گفت كار اين سنگ بر عهده همگى شماست،ولى به زودى ناتوانى آنها نيز

آشكار گشت.


«سلمان» نزد پيامبر (ص)رفت و اجازه خواست براى رهائى از مشكل كندن آن سنگ سخت و استوار، مسير خندق را تغيير دهند. پيامبر (ص) به اتفاق سلمان آمد

تا آن زمين و سنگ را شخصا مشاهده نمايد، وقتى ملاحظه كرد، كلنگى طلبيد و به ياران خود فرمود كمى دورتر بروند تا ريزه‏هاى سنگ به آنها اصابت نكند.

آنگاه نام خدا را بر زبان جارى ساخت و هر دو دست را كه دسته كلنگ را محكم گرفته بود، با اراده آهنين بلند كرده چنان بر سنگ فرود آورد كه سنگ شكافته شد

از شكاف بزرگ آن برق و شعله بلندى به هوا برخاست!


«سلمان» مى‏گويد: من شخصا آن شعله را ديدم كه اطراف مدينه را روشن ساخت، پيامبر (ص) صدا زد:


«الله اكبر!كليدهاى سرزمين ايران به من داده شد، كاخهاى حيره و مدائن كسرى بر من روشن گرديد، بى شك امت من بر آن ممالك غلبه خواهند كرد»بعد كلنگ

را بلند نمود و ضربت دوم را فرود آورد، عين همان پديده تكرار شد، از سنگ شكافته شده، برقى جهيد و شعله‏هاى نورانى به هوا برخاست و پيامبر تهليل و تكبير

بر زبان جارى ساخت و گفت:





--------پی نوشت----------

1ـاذ جاؤكم من فوقكم و من اسفل منكم و اذ زاغت الابصار و بلغت القلوب الحناجر و تظنون بالله الظنونا(احزاب:10)

_________________
این وبسایت روستای ماست به روستای ما سربزنید:

www.khorashad.com
بازگشت به بالاي صفحه Go down
خواندن مشخصات فردي http://wwww.khorashad.com
Sareh khoreshadi Zade
کاربر ویژه
کاربر ویژه


تعداد پستها: 471
تصویر:
Registration date: 2008-12-06

پستعنوان: Re: سلمان را بشناسيم   Fri Dec 12, 2008 7:31 pm

«الله اكبر! كليدهاى سرزمين روم به من عطا شد، اين شعله، كاخهاى آنجا را بر من روشن ساخت، بى شك امت من بر آنجا غلبه خواهند كرد».

سپس ضربت سوم را وارد ساخت، سنگ استوار و سر سخت تسليم شد و در برابر نيش كلنگ پيامبر (ص) از جا تكان خورد و برق درخشان و خيره كننده‏اى

از خود ظاهر ساخت ،پيامبر تكبير گفت، مسلمانان نيز با او هم صدا شدند.


پيامبر (ص) فرمود: هم اكنون كاخهاى سوريه، صنعاء و ساير كشورهاى روى زمين را كه بزودى پرچم اسلام در آسمان آنها به اهتزاز در خواهد آمد، مى‏بينم،

مسلمانان با اعتقاد كامل فرياد بر آوردند:« اين،وعده‏اى است كه خدا و پيامبر او داد بى شك خدا و پيامبر راست مى‏گويند».


سلمان يگانه عضو شوراى عالى جنگى بود كه حفر خندق را پيشنهاد كرد، سنگى هم كه پاره‏اى از اسرار غيب و آينده از آن پديد آمد، مربوط به كار سلمان

و در قسمت او بود كه در كندن آن از پيامبر (ص) يارى خواست، او كنار پيامبر(ص) ايستاده و آن نور را مى‏ديد و بشارت را مى‏شنيد و آن قدر عمر كرد تا مصداق

آن بشارت را در خارج به چشم خود مشاهده كرد و بر ايمان او افزوده شد و مايه نشاط حيات معنوى او گرديد، سلمان ديد در شهرهاى
ايران، روم، قصرهاى

صنعا ( يمن)، سوريه، مصر، عراق
و بالاخره در تمام گوشه و كنار زمين نغمه‏هاى دل انگيز اذان از بالاى مأذنه‏ها طنين مى‏افكند و امواج هدايت و خير را پخش

مى‏كند و دلها را به وجد و سرور مى‏آورد.

اينك سلمان است كه در زير سايه درخت سر سبز و خرمى كه در جلو خانه او در مدائن، شاخ و برگ بر افراشته است، نشسته، با همنشينان خود از جانبازى هاى

بزرگى كه در جستجوى حقيقت به عمل آورده، سخن مى‏گويد براى آنها حكايت مى‏كند كه چگونه دين قوم خود يعنى مردم ايران را رها كرد و اول به سوى

مسيحيت و بعد به سوى اسلام گرايش نمود و آنرا پذيرفت، و چگونه در جستجوى آزادى عقل و روحش، خانه و خاك پدر بزرگوار و مهربان خود را ترك گفت و خود

را در دامن فقر و تنگدستى انداخت! و چگونه در جستجوى حقيقت در بازار برده روشى به فروش رفت؟.

و بالاخره چگونه با پيامبر (ص) ملاقات كرد، و چگونه به او ايمان آورد؟ اينك بيائيد به مجلس با شكوه او قدرى نزديك شويم و به داستان شگفت انگيزى كه حكايت

مى‏كند، گوش فرا دهيم:


من در اصل اهل اصفهان بودم، از قريه‏اى كه«جى»ناميده مى‏شد، پدرم در زمين خود كشاورزى مى‏كرد، پدرم فوق العاده به من علاقه داشت.

در آئين مجوس خيلى زحمت كشيدم، حتى پيوسته ملازم آتشى بودم كه مى‏افروختيم و نمى گذاشتيم خاموش گردد.

پدرم ملكى داشت، روزى مرا به آنجا فرستاد،از خانه بيرون آمدم، در راه گذارم به معبد نصارى افتاد، از داخل معبد صداى خواندن دعا و نماز به گوشم رسيد،

داخل شدم تا ببينم چه مى‏كنند، دعا و نماز آنها، مرا تحت تأثير قرار داد، با خود گفتم: اين دين بهتر از دينى است كه ما داريم، تا غروب آفتاب همان جا ماندم

و به ملك پدر و نزد او بر نگشتم تا اينكه كسى را به دنبال من فرستاد.وقتى كه وضع و دين نصارى مرا تحت تأثير قرار داد از مركز دين آنها پرسيدم گفتند:

در شام است.

موقعى كه نزد پدرم برگشتم به او گفتم:گذار من به مردمى افتاد كه در كنيسه خود نماز مى‏خواندند، از نماز آنها خيلى خوشم آمد، فكر كردم دين آنها بهتر از

دين ما است، پدرم خيلى با من بحث و جدل كرد، من نيز با او مشاجره كردم، پدرم مرا زندانى ساخت و زنجير بر پاهاى من بست!، به نصارى پيام فرستادم كه

من دين آنها را اختيار كرده‏ام، و درخواست كردم وقتى كه قافله‏اى از شام بر آنها وارد مى‏شود، پيش از آنكه به شام برگردند، مرا خبر كنند تا همراه قافله به

شام بروم.آنها نيز چنين كردند، زنجير را پاره كردم و از زندان گريخته با آنها به شام رفتم، آنجا پرسيدم عالم بزرگ شما كيست؟

گفتند اسقف رئيس كنيسه است، نزد او رفتم و داستان خود را براى او تعريف كردم و نزد او، ماندگار شدم، در اين مدت خدمت مى‏كردم، نماز مى‏خواندم و

درس مى‏آموختم، اين اسقف در دين خود، مرد بدى بود چون صدقه‏ها را از مردم جمع آورى مى‏كرد تا در ميان مستحقان تقسيم كند ولى آن را براى خود

مى‏اندوخت و ذخيره مى‏كرد.

او بعد از مدتى از دنيا رفت. ديگرى را جانشين او قرار دادند، من در دين آنها كسى را نديدم كه به امور آخرت راغب تر و به دنيا بى اعتناتر و در عبادت كوشاتر

از او باشد.

آنچنان محبتى نسبت به او پيدا كردم كه فكر نمى‏كنم پيش از آن، كسى را آن اندازه دوست داشته باشم، وقتى كه مرگ او فرا رسيد، گفتم، چنانكه مى‏بينى

پيك اجل فرا رسيده، چه دستورى به من مى‏دهى و به التزام خدمت چه كسى وصيت مى كنى؟.

گفت:پسرك من، كسى را مثل خودم سراغ ندارم مگر مردى كه در «موصل» هست.وقتى او از دنيا رفت نزد مرد موصلى رفتم و جريان را به او گفتم و مدتى نزد

او ماندم.

بعد از مدتى، مرگ، او نيز دريافت، از آينده خود سؤال كردم، مرا به عابدى كه در «نصيبين» بود، راهنمائى كرد، نزد او رفتم و جريان خود را به او گفتم و سپس

مدتى نزد او ماندم .

زمانى كه اجل او نيز فرا رسيد، از آينده خود سؤال كردم، گفت: بعد از من حق با مردى است كه در «عموريه» (يكى از نقاط روم) اقامت دارد نزد او سفر كردم

و همانجا ماندم، و براى امرار معاش خود، چند تا گاو و گوفند دست و پا كردم.

بعد از مدتى اجل او نيز فرا رسيد، به او گفتم:مرا به التزام خدمت چه كسى وصيت مى‏كنى؟گفت : «پسرك من، كسى را سراغ ندارم كه عينا مثل ما باشد

تا به تو معرفى كنم ولى تو در عصرى زندگى مى‏كنى كه نزديك است پيامبرى مبعوث شود كه آئين او بر اساس آئين حق ابراهيم استوار است و به سرزمينى

كه داراى نخلستان و بين دو «حره»
(2) واقع شده است، هجرت مى‏كند. اگر توانستى خود را به او برسانى غفلت نكن، او داراى علائم و نشانه‏هائى است كه

پنهان نمى‏ماند: او صدقه نمى‏خورد ولى هديه را قبول مى‏كند، ميان دو كتف او نشانه نبوت نقش بسته است، اگر او را ببينى حتما مى‏شناسى».

روزى قافله‏اى مى‏گذشت، از وطنشان سؤال كردم، فهميدم كه آنان از مردمان جزيرة العرب هستند، به آنها گفتم: اين گاوها و گوسفندهاى خود را به شما

مى‏دهم در برابر اينكه مرا همراه خود به وطنتان ببريد، گفتند: قبول كرديم.

مرا همراه خود بردند تا به «وادى القرى» رسيديم در آنجا بود كه به من ظلم كردند و مرا به يك نفر يهودى فروختند!.

در آنجا درختان خرماى فراوان ديدم، گمان كردم همان شهرى است كه براى من تعريف كرده‏اند، همان جائى كه به زودى شهر هجرت پيامبرى خواهد شد كه

جهان در انتظار ظهور او بود، ولى افسوس، اين، آن نبود!.

نزد شخصى كه مرا خريده بود، ماندم تا اينكه روزى يك نفر از يهود «بنى قريظه» نزد وى آمد و مرا خريد و با خود بيرون برد تا وارد شهر مدينه شديم، به محض

اينكه مدينه را ديدم، يقين كردم همان شهرى است كه صفات آن را براى من تعريف كرده‏اند، نزد آن شخص ماندم، در باغ خرمائى كه وى در زمين بنى قريظه

داشت كار مى‏كردم، تا آنكه خدا پيامبر (ص) را بر انگيخت، و پيامبر (ص) سالها پس از بعثت، به مدينه هجرت نمود و در «قبا» در ميان طايفه«بنى عمرو بن عوف»

فرود آمد.

من روزى بالاى درخت خرما بودم، مالك من زير درخت نشسته بود، ناگهان يكى از عموزادگان وى، از يهود، نزد او آمد و با او به گفتگو پرداخت و گفت: خدا قبيله

«بنى قيله» را بكشد، در«قبا» براى مردى كه تازه از مكه آمده،سر و دست مى شكنند، گمان مى‏كنند او پيامبر است !.

همينكه او نخستين جمله را گفت، چنان لرزه بر اندامم افتاد كه از شدت آن درخت خرما به حركت در آمد، بطورى كه نزديك بود بر سر مالك خود بيفتم!بسرعت پائين

آمده گفتم: چه گفتى؟ چه خبر است؟!




-------پی نوشت------------

2ـ«حره»عبارت از سرزمينى است كه سنگهاى سياه و آتش فشانى از دوره‏هاى ژئولوژى در آن پراكنده شده باشد و معادل آن در فارسى «سنگستان» است.اتفاقا موقعيت شهر مدينه عينا از اين قرار است به اين معنى كه اطراف آنرا سنگهاى سياه و پراكنده كه از بقاياى ادوار گذشته زمين است فرا گرفته است.

_________________
این وبسایت روستای ماست به روستای ما سربزنید:

www.khorashad.com
بازگشت به بالاي صفحه Go down
خواندن مشخصات فردي http://wwww.khorashad.com
Sareh khoreshadi Zade
کاربر ویژه
کاربر ویژه


تعداد پستها: 471
تصویر:
Registration date: 2008-12-06

پستعنوان: Re: سلمان را بشناسيم   Fri Dec 12, 2008 7:33 pm

صاحبم دستها را بلند كرده مشت محكمى به من فرو كوفت و گفت: اين حرفها به تو چه مربوط است؟ تو دنبال كارت برو!

سر كار خود برگشتم، چون شب شد هر چه پيش خود داشتم جمع كردم و راه قبا را در پيش گرفتم، در آنجا بود كه خدمت پيامبر رسيدم و

وقتى داخل شدم ديدم چند نفر از يارانش همراه او هستند، گفتم:شما لابد غريبه و از وطن دور هستيد و احتياج به طعام و غذا داريد،

من مقدارى غذا همراه دارم نذر كرده‏ام آن را صدقه بدهم، چون محل اقامت شما را شنيدم شما را از همه كس نسبت به آن سزاوارتر ديدم

لذا آن را پيش شما آورده‏ام،بعد، خوراكى را كه همراه داشتم گذاشتم زمين.


پيامبر (ص) به اصحاب خود گفت: بخوريد بنام خدا، ولى خودش خوددارى كرد و اصلا دست به سوى آن دراز نكرد.

با خود گفتم اين يكى ـ او صدقه نمى‏خورد!

آن روز برگشتم، فردا دوباره نزد پيامبر (ص) رفتم و مقدارى غذا بردم، به او گفتم: ديروز ديدم از صدقه نخوردى،

نزد من مقدارى خوراك بود، دوست داشتم تو را بوسيله اهداء آن احترامى كرده باشم، اين را گفتم و غذا را در برابرش نهادم،

به اصحاب خود گفت: بخوريد به نام خدا و خودش نيز با آنها ميل فرمود،


با خود گفتم: اين دومى او هديه مى‏خورد!

آن روز نيز برگشتم و مدتى نتوانستم به ملاقات او بروم، پس از چندى باز رفتم، اوء را در «بقيع» يافتم كه دنبال جنازه‏اى آمده بود

و اصحاب، همراهش بودند، دو عبا همراه داشت يكى را پوشيده و ديگرى را به شانه انداخته بود، سلام كردم و پشت سرش قرار گرفتم

تا قسمت بالاى پشتش را ببينم، فهميد مقصود من چيست، عبا را از پشت خود بلند كرد، ديدم علامت و مهر نبوت،

چنانكه آن شخص براى من توصيف كرده بود، ميان دو كتفش پيداست، خود را به قدمهايش انداختم، بر پاهايش بوسه زدم و گريه كردم،

مرا نزد خود فراخواند، در محضرش نشستم و ماجراى خود را چنانكه اكنون براى شما نقل مى‏كنم از اول تا آخر حكايت كردم.

بعد، اسلام اختيار كردم ولى بردگى ميان من و شركت در جنگ
«بدر» و «احد» مانع شد.

روزى پيامبر (ص) فرمود:«با صاحب خود مكاتبه كن تا تو را آزاد كند». (3)

با صاحبم مكاتبه كردم، پيامبر (ص) به مسلمانان امر فرمود تا مرا در پرداخت قيمتم يارى كنند، در پرتو عنايت خدا آزاد گرديدم،

و بعنوان يك نفر مسلمان آزاد، زندگى كردم، و در جنگ خندق و ساير جنگهاى اسلامى شركت‏نمودم.
(4)

سلمان فارسى با اين جملات درخشنده و شيرين، جانبازى بزرگ خود را در جستجوى دين حقيقى كه بتواند

ارتباط او را با خدا برقرار سازد، خط مشى دوران زندگى او را ترسيم كند، بيان نموده است.



راستى اين مرد چقدر انسان بلند مرتبه‏اى بوده است؟، اين چه برترى و بزرگى است كه روح تابناك او به دست آورده است؟



اين چه فنا در حقيقت، و چه عشق به حقيقت، و كدام سر پرشورى بود كه او را با طيب خاطر و به ميل خود، از آغوش ملك و خاك

و نعمتهاى پدرش، بدر برد و به دنبال گمشده‏اى كه آنهمه دشوارى و مشكلات و مشقت‏ها در سرراه آن بود، به راه انداخت بطورى كه با كمال جديت

و با نهايت زحمت، و پيوسته عبادت كنان، از سرزمينى به سرزمين ديگرى و از شهرى به شهر ديگر منتقل مى‏شد؟!

اينها همه در پرتو اراده نيرومند و استوار او بود كه مشكلات را در برابرش مقهور و محالات را زبون و ذليل مى‏ساخت.

بصيرت نافذش روحيات مردم و ماهيت مذهب‏ها و حقايق زندگى را به شدت تفحص مى‏كرد، و در جستجوى خود به دنبال حق،

و در فداكارى ارجدارش به خاطر يافتن راه هدايت، آنقدر پايدارى و پا فشارى از خود نشان مى‏داد كه سر انجام به عنوان برده، به فروش رسيد.

خوشا به حال او كه خدا ثواب مجاهداتش را كاملا به او عطا كرد و او را به حق، و حق را به او رسانيد و به ملاقات پيامبرش سرفراز كرد و

آنگاه بقدرى به او طول عمر عطا كرد كه با دو چشم خود پرچمهاى الهى را كه در تمام‏نقاط زمين در اهتزاز بود ديد و مسلمانان را كه تمام جوانب

و اطراف روى زمين را از هدايت، عمران، و عدل پر ساخته بودند ملاحظه نمود .

مگر انتظار داريم مردى كه اين، همت او، و اين، صداقت اوست چگونه مسلمانى باشد؟ مسلمانى او، مسلمانى نيكان پارسا بود، او در زهد،

در هشيارى و در پرهيزگارى، نمونه كامل اسلام بود،


او مدتى با« ابو درداء» در يك خانه زندگى مى كرد، ابو درداء روزها روزه مى‏گرفت و شبها شب زنده دارى مى‏نمود، «سلمان »

به اين طرز عبادت افراطى او اعتراض مى‏كرد.

روزى سلمان اصرار كرد او را از روزه منصرف سازد، البته روزه او مستحبى بود، ابو درداء با لحن عتاب آميزى گفت:


«آيا تو مرا از بجا آوردن روزه و نماز در پيشگاه پروردگارم باز مى‏دارى»؟

سلمان جواب داد:«بى شك چشمان تو حقى بر تو دارند، زن و فرزندان تو نيز حقى بر گردن تو دارند، روزه بگير ولى گاهى هم افطار كن،

نماز بخوان، به مقدار احتياج نيز به خواب و استراحت بپرداز».


اين جريان به گوش پيامبر رسيد، فرمود: «سينه سلمان پر از علم است».

پيامبر (ص) مكرر، هوش سرشار، و علم او را مى‏ستود، همچنانكه خوى و دين وى را نيز مورد ستايش قرار مى‏داد.

روز خندق، انصار مى‏گفتند: سلمان از ماست. مهاجران مى‏گفتند: نه، سلمان از ماست، پيامبر آنان را صدا زد و فرمود:

« سلمان از ما اهلبيت است»!



راستى او به اين شرافت سزاوار بود .

على بن ابيطالب (ع) او را لقب «لقمان حكيم» داده بود. بعد از مرگش از على (ع) درباره او

سؤال كردند فرمود:


«او مردى بود از ما، و دوستدار ما اهلبيت، شما چگونه مى‏توانيد مردى مثل لقمان حكيم پيدا كنيد؟او مراتب علم را دارا بود و

كتب پيامبران گذشته را خوانده بود، راستى او درياى علم و دانش بود».


سلمان نزد عموم ياران پيامبر موقعيت بسيار ممتاز و احترام فوق العاده‏اى داشت، مثلا در دوران خلافت عمر بعزم زيارت، به مدينه آمد،

عمر رفتارى كرد كه هرگز چنين كارى از او سابقه نداشت، عمر اطرافيان خود را جمع كرد و گفت:« زودتر آماده شويد به استقبال سلمان برويم».

و سپس به اتفاق ياران خود در كنار مدينه، به استقبال سلمان شتافت!.

«سلمان» از روزى كه اسلام اختيار كرد و ايمان آورد، شخصيتى بتمام معنى آزاده، مجاهد و عابد بشمار مى‏رفت. او مقدارى از عمر خود را در دوران خلافت

ابو بكر مقدارى در دوران عمر، و از آن پس در زمان عثمان سپرى كرد و در ايام خلافت عثمان چشم از اين جهان فرو بست و به جهان ابدى گشود.

در اكثر اين سالها پرچمهاى اسلام، در آفاق جهان در اهتزاز بود، گنجها، اموال، و ثروت هاى سرشار بعنوان غنيمت و جزيه به مدينه سرازير مى‏گشت

و ميان مسلمانان بصورت مقررى مرتب و ثابت تقسيم مى‏شد، كم كم دايره مسئوليتهاى حكومت اسلامى توسعه يافت و به دنبال آن مناصب و

پست‏هاى دولتى فراوان گشت.


آيا« سلمان» در اين دوران رفاه حال و فراوانى نعمت مسلمانان كجا بود؟ آيا او را در اين ايام خوشى و ثروت و نعمت مسلمانان كجا بايد جستجو كنيم؟

چشم‏هاى خود را باز كنيد:

آيا اين پيرمرد با وقار و وزين را مى‏بينيد كه در آنجا زير سايه نشسته از برگ خرما زنبيل و سبد مى‏بافد؟ او «سلمان» است!.

به لباس كوتاه او كه از فرط كوتاهى تا زانوهايش بالا كشيده شده است، خوب نگاه كنيد اين مرد با آن شكوه پيرى، و اندكى هيبت، همان سلمان است .

سهم او از بيت المال خوب بود، از چهار هزار تا شش هزار در سال بود. ولى او از اين مبلغ يك دينار هم بر نمى‏داشت و همه را در ميان فقرا تقسيم مى‏كرد

و مى گفت:




-------- پی نوشت------------

3ـمكاتبه عبارت است از اينكه برده با صاحب خود قرارداد ببندد كه: هر وقت قيمت خود را به صاحبش بپردازد، آزاد گردد و از آن پس آزادانه كار كند
تا مبلغ مورد توافق را تأمين نمايد و چون اين قرارداد را مى‏نوشتند، مكاتبه ناميده شده است.
4ـاين حديث كه ـ با مختصر تصرف ـاز «سلمان فارسى» نقل گرديد، خود او آن را براى «ابن عباس» حكايت كرده و ابن سعد، در كتاب
« الطبقات الكبرى» ج 4 ط بيروت نقل نموده است.

_________________
این وبسایت روستای ماست به روستای ما سربزنید:

www.khorashad.com
بازگشت به بالاي صفحه Go down
خواندن مشخصات فردي http://wwww.khorashad.com
Sareh khoreshadi Zade
کاربر ویژه
کاربر ویژه


تعداد پستها: 471
تصویر:
Registration date: 2008-12-06

پستعنوان: Re: سلمان را بشناسيم   Fri Dec 12, 2008 7:34 pm

«يك درهم مى‏دهم و برگ خرما مى‏خرم، آن را زنبيل درست مى‏كنم، به سه درهم مى فروشم، دو درهم سود مى‏برم، يك درهم براى همسر و خانواده

خود خرج مى‏كنم، و درهم سوم را صدقه مى‏دهم، اگر خليفه (عمر ابن خطاب) هم مرا از اين كار بازدارد، نخواهم پذيرفت».


آيا پاكى و صفا بالاتر از اين يافت مى‏شود؟

آيا خدا پرستى و كوشش در راه خدا بهتر از اين مى‏شود؟


بعضى‏ها وقتى كه سختى و مرارت زندگى و پارسائى بعضى از مسلمانان صدر اسلام، مانند سلمان و ابوذر و امثال اينها را مى‏شنوند. گمان مى‏كنند

علت آن، طبيعت زندگى در جزيرة العرب بوده است ، زيرا عرب‏ها لذت خود را هميشه در سادگى مى‏جويند. ولى ما اينك در برابر شخصى از سرزمين ايران

يعنى سرزمين خوشى و نعمت و تمدن، قرار گرفته‏ايم.

او از دودمان فقير نبود، بلكه از ميان طبقات ممتاى برخاسته بود، پس چطور شد كه پس از مسلمانى، مال و ثروت و نعمت را رها كرده، پافشارى مى‏كرد كه

روزانه تنها به يك درهم كه از دسترنج خود عايد مى‏شد قناعت كند؟.فرمانروائى را رها كرده از آن فرار مى‏كرد و مى‏گفت:


«اگر بتوانى خاك بخورى ولى بر دو نفر فرمانده و رئيس نباشى، خاك بخور ولى رئيس مباش!»

چه عاملى باعث شده بود كه او از رياست و منصب فرار كند جز در صورتى كه منصب، منصب فرماندهى سپاه اسلام باشد؟.

آرى او فقط در صورتى اين گونه سمت‏ها را به عهده مى‏گرفت كه يك هدف خدائى مثل جهاد با كفار در ميان بود يا شرائطى پيش مى‏آمد كه غير از او كسى

صلاحيت چنين مقامى را نداشت، در اين گونه موارد، خواه ناخواه آن را قبول مى‏كرد و با دل ترسناك و چشمان اشكبار گردن مى‏نهاد
.

چه عاملى باعث شده بود كه بعد از اينكه مسؤليتى را در موارد لازم قبول مى‏كرد، از گرفتن مقررى حلال امتناع مى‏ورزيد؟.

«هشام بن حسان» از «از حسن» نقل مى‏كند كه:

«سهم سلمان از بيت المال پنچهزار بود و بر سى هزار نفر حاكم بود ولى در عين حال موقع ايراد خطبه همان عبائى را مى‏پوشيد كه موقع خواب نصف آنرا

بستر قرار مى‏داد و نصف ديگر را به روى خود مى‏كشيد، و وقتى كه مقررى را دريافت مى كرد، همه را ميان فقرا تقسيم مى‏كرد و فقط از دسترنج خود مى‏خورد».


چه عاملى باعث شده بود كه او اين كارها را مى‏كرد و اين همه زهد از خود نشان مى‏داد و حال آنكه او يك نفر ايرانى و زاده نعمت، و پرورش يافته تمدن بود؟.

بايد جواب اين پرسش‏ها را از خود او بشنويم كه در بستر مرگ موقعى كه روح بزرگش براى ملاقات پروردگار آماده مى‏گرديد،

« سعد بن ابى وقاص» براى عيادت به خانه او داخل شد، سلمان گريه كرد،

سعد گفت: « اى ابا عبد الله چرا گريه مى كنى در صورتى كه پيامبر هنگام وفات از تو راضى بود؟».

سلمان جواب داد:

«سوگند به خدا گريه من نه از ترس مرگ و نه در اثر طمع به دنياست، بلكه بخاطر وصيتى است كه پيامبر به ما كرده بود و آن اين بود كه:

بايد نصيب هر يك از شما از دنيا مثل توشه يك نفر مسافر باشد، اينك من از دنيا مى‏روم و پيرامون من اينهمه اثاث هست»!مقصودش از آنهمه اثاث،

اشياء فراوان بود!.»


سعد مى‏گويد: به اطراف او نگاه كردم جز يك آفتابه و يك كاسه بزرگ، چيزى نديدم، گفتم : يا ابا عبد الله وصيتى كن، تا آنرا از شما داشته باشيم، گفت:

«سعد! در هر تصميم كه مى‏گيرى‏در هر حكمى كه مى‏كنى‏به هنگام دست دراز كردن به هر تقسيمى، خدا را بياد آور».

گوينده اين سخن همان كسى است كه به همان نسبت كه از دنيا، با آن همه اموال و مناصب و جاه و مقام، روى گردان بود، دل خود را لبريز از بى نيازى

ساخته بود زيرا پيامبر (ص) به او و عموم ياران خود وصيت كرده بود كه:
نگذارند دنيا مالك آنها گردد، و هر يك از آنها جز بمقدار توشه مسافر برنگيرد.

سلمان كاملا به وصيت پيامبر (ص)احترام گذاشت، با وجود اين، وقتى كه ديد روحش آماده رحلت از اين دنيا مى‏گردد، از ترس اينكه از حدود خود تجاوز كرده باشد،

اشك از چشمانش جارى گشت. در اطراف او جز يك كاسه كه در آن غذا مى‏خورد، و يك آفتابه كه با آن اب مى‏خورد و وضو مى‏گرفت، چيزى نبود با اين حال خود را

خوش گذران حساب مى‏كرد،


پس اگر گفتيم او نمونه كامل تربيت شدگان اسلام است مبالغه نگفته‏ايم.



در ايامى كه او حاكم مدائن بود، كوچكترين تغييرى در حالش راه نيافت ـ و همانطورى كه ديديم ـ از اينكه حتى يك دينار از مقررى حكومتش را دريافت كند، خوددارى

مى‏كرد، و پيوسته نان زنبيل بافى را مى‏خورد، و لباش جز يك عبا نبود، آنهم در پستى و كم ارزشى با لباس سابقش رقابت مى‏نمود!


روزى در راهى مى‏رفت، مردى را ديد كه از شام مى‏آمد و يك بار انجير و خرما به دوش كشيده بود، بار، بر دوش مرد شامى سنگينى مى‏كرد و او را به زحمت

مى‏انداخت، به محض اينه چشم مرد شامى در برابر خود به شخصى افتاد كه وضع ظاهرش نشان مى‏داد از مردمان معمولى و فقير است، به فكرش رسيد

كه بار را به دوش او بگذارد، و وقتى كه به مقصد رسانيد، چيزى در خور زحمتش به وى بدهد. به آن شخص اشاره كرد، او هم جلو آمد، مرد شامى به او گفت:

اين بار را از دوش من بگير، و به خانه من برسان، او بار را گرفت و دوتائى راه افتادند.


در راه به جماعتى رسيدند، وى بر آنها سلام كرد،

مردم در حالى كه سر جاى خود خشك شده بودند، جواب دادند: سلام بر امير!سلام بر امير!

مرد شامى با خود مى‏گفت مقصودشان كدام امير است؟

موقعى بر وحشتش افزوده شد كه ديد عده‏اى از آنها بسرعت به طرف شخص‏حامل بار رفتند تا بار را از او بگيرند و همه گفتند:


امير!مرحمت كنيد!!

اينجا بود كه مرد شامى فهميد او امير مدائن «سلمان فارسى» است!ولى دير شده بود و در برابر عمل انجام شده قرار گرفته بود و در حالى كه جملات

عذر خواهى و افسوس، بريده بريده از ميان لبهايش بيرون مى‏جست، نزديك آمد تا بار را از او بگيرد، ولى سلمان سر خود را به علامت نفى تكان داد و گفت:


«نه، بايد تا به منزلت برسانم»!.

روزى از سلمان سؤال كردند: چه چيز باعث نفرت شما از رياست گرديده است؟

جواب داد:«شيرينى دوران شيرخوارگى و تلخى جدا گشتن از پستانش»!

روزى يكى از دوستانش وارد خانه او شد، ديد سلمان مشغول خمير گيرى است،

پرسيد پس خادم كو؟


جواب داد:«او را دنبال كارى فرستاديم و نخواستيم دوباره به كار ديگرى واداريم.»

اينكه مى‏گوئيم«خانه او»،بايد كاملا توضيح دهيم كه اين خانه چه جور خانه‏اى بوده است؟

هنگامى كه سلمان تصميم به ساختن اين كوخى گرفت كه مازا آن را خانه مى‏ناميم،


از بنا سؤال كرد: چگونه خواهى ساخت؟

بنا كه آدم فهميده و تيزهوشى بود و با مقام زهد پارسائى سلمان آشنائى داشت،

جواب داد:«نگران نباشيد»

اين،خانه‏اى خواهد بود كه هنگام گرما در سايه آن خواهى آرميد، و هنگام سرما در آن سكونت خواهى جست، هر گاه در آن سر پا بايستى سرت به سقف

خواهد خورد،و هر گاه بخوابى پايت به ديوار»!!


سلمان گفت:«آرى به همين كيفيت بساز»!

در آن خانه از اسباب و لوازم زندگى دنيا چيزى نبود كه سلمان لحظه‏اى بر آن دل ببندد و يا در اثر علاقه روحى آنرا عزيز بدارد، جز يك چيز كه سلمان دلبستگى

و علاقه فوق العاده‏اى به آن داشت و به همسرش امانت داده به وى توصيه كرده بود كه آن را در جاى امن و دور از دسترس قرار دهد.


در بستر بيمارى و مرگ، و در بامداد روزى كه مرغ روح از پيكرش جدا شد،

همسرش را صدا زد و گفت:


«آن امانت نهفته‏اى را كه گفته بودم پنهان كنى بيار»

همسرش رفت و آنرا آورد، سلمان گرفت، سرش را باز كرد، ديدند يك كيسه مشك است،

سلمان آن را روز فتح
«جلولاء» (5) به دست آورده و نگهدارى كرده بود تا در روز مرگش خود را با آن خوشبو سازد، لذا كاسه‏اى آب خواست،

مشك را در آن پاشيد و با دستش بهم زد و به همسرش گفت:


«اين را به اطراف من بپاش زيرا مخلوقاتى نزد من مى‏آيند كه غذا نمى‏خورند ولى بوى خوش را دوست مى‏دارند»!

وقتى كه همسرش چنين كرد، گفت:در را ببند و در كنارى بنشين» زن به دستور وى عمل كرد. ..

بعد از چند لحظه بلند شد و به سراغ وى رفت، ديد روح پاكش از اين جهان و پيكر اين جهانى جدا گشته است.

آرى روح او با پر و بال شر و شوق پرواز كرد و در عالم بالا به روحهاى پاك در پيوست،


آنجا وعده گاه او با محمد (ص) و ياران او، و گروهى ستوده از شهيدان و نيكان بود.



روزگارى دراز، سلمان از شوق سوزان ديدار ياران در تب و تاب بود، اكنون وقت آن رسيده است كه از سرچشمه وصال سيراب گردد و سوز تشنگى را فرو نشاند.



---------پی نوشت--------------

5ـجلولاء از سلسله جنگهائى است كه در دوره خليفه دوم، ميان قواى اسلام و سپاه پادشاه ساسانى در اطراف شهرى
به همين نام (جلولاء)اتفاق افتاده است.

_________________
این وبسایت روستای ماست به روستای ما سربزنید:

www.khorashad.com
بازگشت به بالاي صفحه Go down
خواندن مشخصات فردي http://wwww.khorashad.com
 

سلمان را بشناسيم

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي بازگشت به بالاي صفحه 
صفحه 5 از 7رفتن به صفحه : Previous  1, 2, 3, 4, 5, 6, 7  Next

Permissions of this forum:شما نمي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد
كلوب سامي يوسف::Sami Yusuf Farsi Club ::  مسجد :: مسجد-
ارسال موضوع جديد   پاسخ دادن به اين موضوع