سلمان و حکومت مدائن مدائن یکی از شهرهای سرسبز و خرم پایتخت ساسانیان در ایران بود که به دست مسلمانان فتح شد . خلیفه ی دوم ، با مشورت حضرت علی (ع) سلمان را ( پس از حذیقه بن یمان ) حاکم مدائن قرار داد .
شاید دلیل انتخاب ، همزبانی سلمان با مردم این شهر بود و مردم پارسی زبان آن جا ، با یک حاکم ایرانی الاصل بهتر می توانستند کار کنند و نام سلمان برای ایرانیان ، تا اندازه ای آشنا بود .
وقتی خبر یافتند که سلمان به حکمرانی مدائن منصوب شده و قرار است به آن دیار بیاید ، برای استقبال از والی جدید در بیرون شهر تجمع کردند . ناگهان پیرمردی را دیدند که تنها بر مرکبی سوار است و به سوی آنان می آید ، مردم چون او را نمی شناختند پرسیدند : آیا صحابی پیامبر (ص) و امیر و حاکم جدید مدائن را در راه ندیدی ؟
او گفت : امیر و حاکم را ندیدم اما اگر سلمان را می خواهید من هستم .
این چنین ساده و بی آلایش وارد شهر شد و حکومت را به دست گرفت و بر دل ها حکومت کرد .
سلمان در ایام حکومت خود ، بیت المال را صرف مردم می کرد و حتی حقوق شخصی خویش را نیز به نفع جامعه و نیازمندان خرج می کرد . زندگی ساده و روش مردمی سلمان ، بر محبوبیت او می افزود و این گونه رفتار ، طبیعتا انتقادی غیر مستقیم از شیوه ی کسانی بود که در حکومت ، به سود شخصی می اندیشیدند و در سایه ی امکانات به دست آمده از یبت المال ، به وضع خود سر و سامان بخشیده و زندگی راحتی برای خود فراهم می کردند .
سلمان در ایام حاکمیت ، هرگز به واسطه ی قدرت و ریاست از مسیر تواضع و حق گرایی دور نشد و فراموش نمی کرد که همیشه عبد و بنده ی خداست .
وفات سلمان یکی از خصوصیات انسان های کامل و اولیای مقرب درگاه خداوند ، این است که گاهی از حوادث غیبی مطلع می شوند و از نزدیک شدن زمان مرگ خویش با خبر می گردند . سلمان یکی از این چهره هاست .
وقتی سلمان در مدائن مریض شد ، روز به روز بیماریش شدت می یافت و کم کم یقین پیدا می کرد که فرصت های آخر زندگیش را می گذراند ؛ و باید آماده ی هجرت بزرگ به سوی پروردگارش باشد .
در آخرین لحظات و در آستانه ی جدایی جان از تن ، شخصی به عیادتش آمد و از سلمان پرسید : چرا گریه می کنی ؟ در صورتی که پیامبر (ص) هنگام وفات ، از تو راضی بود !
سلمان جواب داد : به خدا سوگند گریه ام از ترس مرگ یا طمع به دنیا نیست ، بلکه به خاطر توصیه ی پیامبر (ص) است که فرمود : باید نصیب هر یک از شما از دنیا ، هم چون ره توشه ی یک مسافر باشد . اینک من در حالی از دنیا می روم که در اطرافم این همه وسایل است ؛ در حالی که در کنارش فقط آفتابه ای بود و کاسه ای .
زاذان که آن هنگام در خدمت سلمان بود پرسید : چه کسی شما را غسل می دهد ؟
سلمان گفت : همان کسی که پیامبر (ص) را غسل داد .
زاذان با تعجب گفت : اما او در مدینه است و شما در مدائن ، چگونه ممکن است شما را غسل دهد ؟
سلمان پاسخ داد : همین که چانه ام را بستی ، صدای پای او را می شنوی ، رسول خدا (ص) مرا از این امر آگاه کرده است ...
زاذان می گوید : همین که روح پاک سلمان از این جهان رخت بر بست و چانه اش را بستم ، جلو درب خانه آمدم و دیدم حضرت علی (ع) و قنبر از اسب پیاده شدند .
حضرت پرسید : سلمان وفات کرد ؟
گفتم : آری ...
حضرت علی (ع) روپوش را از روی سلمان که لبخندی به چهره اش نقش بسته بود ، برداشت و گفت : خوشا به حالت !
ای اباعبدا.. ( کنیه ی سلمان ) هنگامی که به حضور پیامبر (ص) رسیدی به او بگو که با من چه کردند ... سپس حضرت علی (ع) ، سلمان را آماده ی دفن نمود و پس از تکفین ، با تکبیری بلند بر او نماز خواند .
پایان
برگرفته شده از کتاب : آشنایی با فرزندان و یاران چهارده معصوم (ع)
مولف : احمد امیری پور
_________________
