روزهای اول بود ، سربالایی ِ دانشگاه
آن روزها که هنوز نمی دانستی دانشگاه سرویس هم دارد یا نه
فقط می دیدی که گاهی فقط خودت هستی که می روی و می آیی... تنها
و نمی پرسیدی
که نه پرسیدن ... حرف نمی زدی
که می دانستی با اولین واژه .. بغضت هم جاری می شود
خو
وب بود همین ، که اگر سرویس هم بود ترس و تنهایی را به آدم هایش ترجیح می دادی
روز های اول بود هنوز، فهمیده بودم از هرچه فرار می کنم سرم می آید ـ فرارش را نه ، باورش را می گویم ـ ...
نه؛ این رسم النثر مال عهد حجر تا قجر است
به درد ِ دلم نمی خورد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
روزهای اول بود ، خانه ی شما
و تو که می گفتی .. پر از چنار می دیدمش و
حالا همه اش کاج است... ، من از کاج ها می ترسم
که روز های
اول را خیلی زود تمام کرد
(
اولین بار همیشه اولین بار است... این را عادی شدن ِ زیستی می گوید و مطلوبیت ِ نزولی اقتصاد...)
روز های اول نبود ... سربالایی ِ دانشگاه
دانشکده حقوق را که بگذرانی .. می شود بازهم سربالایی و پیچ و ...
به پیچ که می رسی
قدم از قدم بر نمی داری ... قفل می شدی
بر می گشتی
تهران
این هیولای سیاه ِ کودکی هات
بوی کاج می آمد ... من از کاج ها می ترسم ... می رفتی... سربالایی... پیچ و ... خوابگاه
" عصر چند عدد سار
دور شدند از مدار حافظه ی کاج
نیکی جسمانی درخت به جا ماند "
می خواندمش ، شعرش را دوست می داشتم دوست بدارمش
اما .... نمی داشتم
همه اش به خاطر ِ این مدار ِ حافظه ی کاج
روزهای اول ِ همان نبود .. روزهای اول دیگری بود ... وقتی هزار باره قول می دهی که بخندی و خودت می دانی قرار است هزار باره هم عهد بشکنی
می گفت : خدا لعنتت کنه .. اینجا دیگه کجاست ... حذف اضطراری می خواست و آن هم دقیقه ی 90 و چند و استاد راهنمایش امضا نکرده بود و می گفت : " خودا لنتـِدون کنِد اینجا دیگی کوجاس .. بم (بمب) بخوری تهران (اصفهانی بخوانید .. لطفا)
حرف های بدبینانه و ضمیرناخودآگاه ِ من و اقدام به فرار ِ غیر فعال و چرت و پرت گویی
گفتم .. وجیهه ببین اون کاج ها رو .. چه قشنگ اند... مثل ابرهای سبز شدند
دیدی ؟ .. وقتی هوا مه آلوده این ها هم مثل گنجشک ها پف می کنند
ایستاد .. نگاهم کرد ..
فکر کنم به عقلم شک کرد که دیگر هیچ نگفت
شب بود .. سرد بود .. مه بود ، هنوز هم
خلوت ِ تخت ِ بالایی ، وقتی حرفی برای گفتن ندارد
محوطه ، پناه ِ سوم است
شب بود
قدم که بزنی و قدم که زیاد بزنی.. نگاهت از آسمان می آید ، آرام آرام می آید.. که برسد به زمین
تقصیر نگاهت نیست... چشم هایت و آن 7 مهره ی گردن ت به قدر آسمان صبور نیستند
تو هم ، به قدر زمین ، محکم .
و نگاه ت میان ِ آسمان و زمین
که یک حجم ِ سبز تو را می ترساند
قلبت که از ایستادن ایستاد و این دم ِ ناقص ت که بازدم شد
گردنت که کمی خم و چشم هایت به قد و بالایش باز
- : هه .. تو هم که بیداری !
تازه می فهمی نصفه شبی .. کاج ِ جلوی چراغ ها را روح سبز خیال کرده ای
خیالات است دیگر .. بافته که شد .. سرش را می گیری و می شکافی
4 ساله بودم .. مرده بود ... کي (e) ش را نمی دانم ... تهران بود ... کجای ش را هم
نمی دانم
گم شده بودم
همه اش کاج بود ... تنها
من از کاج ها می ترسم
ـ
ببین دست هاش رو ، ببین
لاغرند و دراز
شب .. تا بفهمه دل ت خیلی وقت ه یه خواب راحت می خواد ... میاد
دست هاش رو
دور گردن ت حلقه می کنه و
نمی گذاره
شب رو بخوابی
حالا چند روزه
این بغض
روز ها هم آویزون ه گردن م ه
تو بگو .. آخه چه کارش کنم من .. این رو
نفهمیدم ازکی
اما داشتم با تو حرف می زدم .. قشنگ ترین کاج ِ محوطه
عصر چند عدد سار
دور شدند از مدار حافظه ی کاج
نیکی جسمانی درخت به جا ماندعفت اشراق روی شانه من ریخت..
حرف بزن
ای زن شبانه موعود
زیر همین شاخه های عاطفی باد ...
امروز می خواندمش .. می خواندمش .. می خواندمش
توی پارک همیشگی ِ پر از کاج .. به بارانی که کاج ها را زیبا
تر می کند ...