یک روز ، غروب که باشد و گوش هایت صدای اذان ِ آن غروب را نشنیده باشد و دلت کمی فشرده شود ، مثل انار ِ آب لمبو ! و فکرهایت سرخ مثل ... ، گاهی بوی زُخم هم که می خورد به دماغ ت ! .. یک بوی زُخم ِخوب !
آن وقت فکرهای سرخ ت هم می شود مثل ِ غروب اسفندماهی ِ یک ساحل ِ شمالی از جنوب ِ خاک ایران
(2) و
تو که با پاهای برهنه و آستین های کمی بالا زده ی شلوار! روی ماسه ها نرم نرم راه می روی (با چشم های بسته) تا برای حس ت (حس ش) کلمه پیدا کنی
که یک دفعه یک هراس ِ شیرین به دلت می آید از یک بوسه انگار
بوسه ی بی خبر ِ آب
و آب که عقب می رود و یک هراس شیرین دیگر به دلت، از خالی شدن پاهایت از اطراف آب ، که تو را هم با آن جلو می کشاند
(3)یک طوری که پاشنه ی پایت به ماسه ها نخورد و روی انگشت ها می روی
آب کمی که بوسه زد ، سلام هم می رساند : سلام قولا من رب رحیم ، (سلام می رساند) تا گوش هایت دلش بخواهد بشنود : ای نامت از دل و جان ، در همه جا به هر زبان جاری است
عطر پاک نفست ، سبز و رها از آسمان جاری است
چشم هایت را که باز می کنی یادت می آید صدای اذان را نشنیده بودی فقط !
1 ـ خیالات می بافیم.. اینطور ، یکی زیر ، یکی رو
2- خوب دریا که جنوبی باشد، ساحل ش شمالی است دیگر...
3- مصداق ِ همان جنوب و شمال است ، جلو و عقب ش را خودت پیدا کن
بشنوید
ای نامت
_________________
خموش باش قلب من...