الرئيسية­اليومية­پرسشهاي متداول­جستجو­مكتبة الصور­ثبت نام­ليست اعضا­ورود
ارسال موضوع جديد   پاسخ دادن به اين موضوعشاطر | 
 

 قصه 8

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي اذهب الى الأسفل 
نويسندهپيام
DaFFOdilL
یار
یار


تعداد پستها: 106
Registration date: 2008-05-07

20091226
پستقصه 8

1 ـ ابوفاضل ..
ابوفاضل

یا أخاء أدرک أخاء



2 ـ محرم نبود، مجلس ختم بود
من هم کودکی ام 6 ساله بود !
کاسه ی مسی ش آب طلا گرفته نبود
اما "دست" ت ، میان روشنی آب ش ، طلایی بود ...

کودکی م مانده بود ...
آن دست .. دست ِ که بود ؟



3 ـ هر شهیدی بوی ِ ریحان می دهد ...
(اگر یادت نباشد ،
مادر ِ شهید ،
جلوی چشمان 6 ساله ت،
بر پدرت فریاد می زند،
تو پسرم را کشتی ..... )
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
مُشاطرة هذه المقالة على: Excite BookmarksDiggRedditDel.icio.usGoogleLiveSlashdotNetscapeTechnoratiStumbleUponNewsvineFurlYahooSmarking

قصه 8 :: تعاليق

رد: قصه 8
پست في 2010-01-18, 01:28 من طرف tahere
گل
*******************
روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...
رد: قصه 8
پست في 2010-01-19, 00:40 من طرف DaFFOdilL
tahere نوشته است:
گل
*******************
روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت ...



بسوخت حافظ و کس حال او به یار نگفت ...
رد: قصه 8
پست في 2010-01-19, 02:13 من طرف https
این سبک نوشته چیه؟نمایشنامه است؟مسمطه مثنویه ؟
 

قصه 8

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي بازگشت به بالاي صفحه 

صفحه 1 از 1

صلاحيات هذا المنتدى:شما مي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد
كلوب سامي يوسف::Sami Yusuf Farsi Club :: غٍصص-
ارسال موضوع جديد   پاسخ دادن به اين موضوع