الرئيسية­اليومية­پرسشهاي متداول­جستجو­مكتبة الصور­ثبت نام­ليست اعضا­ورود
پاسخ دادن به اين موضوعشاطر | 
 

 قصه 4

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي اذهب الى الأسفل 
نويسندهپيام
DaFFOdilL
یار
یار


تعداد پستها: 106
Registration date: 2008-05-07

20091210
پستقصه 4

تا وقتی 28 ساله بودی حساب سال ها را داشتم

الآن نمی دانم چند ساله ای

گفتی چطور است ... حالت

گفتم سخت است .. خوابگاه

گفتی لازم نبود .. برای تو
که بزرگ بودی

گفتم اشتباه می کنید .. همه تان (در دلم)

گفتی .. می آیم

گفتم... نیستم

گفتی ... (؟) .. هیچ .. سکوت

گفتم .. تعطیل کردم .. یک هفته ای ست
بزرگ شدن را
ـ بی خیال ِ حذف شدن ها و صفر گرفتن ها ـ

گفتی .. بچه ای .. خیلی ... (در دلت)

...*



*مقصود همان ":تف به ریا" ی تو بود هیوا
تا ریا گفتم باشد یا گفتی ....
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
مُشاطرة هذه المقالة على: Excite BookmarksDiggRedditDel.icio.usGoogleLiveSlashdotNetscapeTechnoratiStumbleUponNewsvineFurlYahooSmarking

قصه 4 :: تعاليق

لا يوجد حالياً أي تعليق
 

قصه 4

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي بازگشت به بالاي صفحه 

صفحه 1 از 1

صلاحيات هذا المنتدى:شما مي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد
كلوب سامي يوسف::Sami Yusuf Farsi Club :: غٍصص-
پاسخ دادن به اين موضوع