الرئيسية­اليومية­پرسشهاي متداول­جستجو­مكتبة الصور­ثبت نام­ليست اعضا­ورود
شاطر | 
 

 فعلاً سربازي

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي اذهب الى الأسفل 
رفتن به صفحه : الصفحة السابقة  1, 2
نويسندهپيام
Soroush
میزبان
میزبان


ذكر
تعداد پستها: 1617
Location: Persian Land
Registration date: 2007-10-13

20091129
پستفعلاً سربازي

برای پست اول و به پیشنهاد عزیزی تصمیم گرفتم مقداری از این خدمت مقدس بنویسم

اونجا سختی زیادی نداریم در کل میشه گفت که به شرایط عادت کردیم اما وقتی به ترک عادت فکر می کنم یه اندوهی سراسر دلم رو فرا می گیره.
یگان ما در تصرف بچه های اردبیل و اهوازه
که میشه گفت جنوبیها با حال ترن .یادم نمیره روزای اول، ارشد یگان که اون هم اهوازیه گفت:"بچه ها فرمانده گفته دو 10 کم به صف شید" همه جمله اش قابل فهم بود اما اینکه دو 10 کم چی می تونه باشه احتیاج به تحلیل داشت
یه پزشک وظیفه هم داریم که هر وقت می بینمش یاد دکی خودمون می افتم
در کل برای بچه ها سواله که کاری خوبی کردند لیسانس و فوق گرفتند و اومدند به پادگانی که به گفته خیلی ها بهترین مرکز آموزشی ارتش یا نه؟ چون اینجا هم آزمون و تست و استرس تجدیدی و ...دانشگاه ادامه داره
به قول بچه ها اینقدر که ما اینجا درس می خونیم اگه خونه می خوندیم حتماً فوق قبول می شدیم
پنجشنبه ها صبحگاه داریم و کل سربازهای پادگان رژه می کرند یگانی که توپ رژه بره و دوتا خیلی خوب از امیر بگیره هفته بعد از چهارشنبه تعطیلند.البته ما در طول هفته خیلی خوب (جهت دلگرمی) از این و اون زیاد میگیریم اما نمی دونم چرا فقط پنجشنبه ها خراب میشه
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي http://www.fanosban.blogfa.com
مُشاطرة هذه المقالة على: Excite BookmarksDiggRedditDel.icio.usGoogleLiveSlashdotNetscapeTechnoratiStumbleUponNewsvineFurlYahooSmarking

فعلاً سربازي :: تعاليق

رد: فعلاً سربازي
پست في 2010-01-06, 22:42 من طرف Soroush
دیروز مسئول امور اداری نبود و کس دیگه ای اونجا بوداونم خودش سرباز امریه بوده و تازه خدمتش تموم شده بود
سر صحبت رو باز کرد که آموزشی کجا بودی ؟ چطور گذشت و... یه چایی زدیم
وقتی درباره سربازیش تو اداره پرسیدیم اولین چیزی که گفت این بود که "دوتا سال تحویل اینجا بودم"
همینطور که حرف میزد اسکرین سیور کامپیوترش هم شروع به کار کرد تصاویر زیبایی از طبیعت که زمیمه احادیث زیباتر شده بود
یکیش خیلی جالب بود (نقل به مضمون می کنم) پیامبر فرموده بودند : در تمام کارها از خدا کمک و یاری بخواهید حتی برای بستن بند کفش، تا خدا آن را برای شما آسان بگرداند
رد: فعلاً سربازي
پست في 2010-01-11, 02:02 من طرف tahere
نقل قول:
در تمام کارها از خدا کمک و یاری بخواهید حتی برای بستن بند کفش، تا خدا آن را برای شما آسان بگرداند

پروردگارا ! دست ما را بگیر تا برخیزیم
و پشتیبان ما باش تا بسوی صلاح خویش بشتابیم
و ما را پناه ده زیرا جز تو پناهی نداریم

از نیایشهای امام سجاد علیه السلام
رد: فعلاً سربازي
پست في 2010-03-31, 19:11 من طرف Soroush
در خدمت سربازی یا هر برهه ای دیگه از زندگی هیچ چیز مثل اینکه انسان خودش از این مسله آگاه باشه که
بهترین لحظات عمرش به ساده ترین وجه جلو چشماش در حال تلف شدن هستند زجر
آور تر نیست البته المومن کیس و این زیرکها همیشه حساب لحظه هاشون رو داشتند

تو مدت آموزشی یه برنامه خاص نگهبانی
که از طرف گردان (مدیر مدرسه) برای هر یگان (کلاس) در نظر گرفته شده بود
مثلاً برای یگانی برجک برای یکی دیگه نگهبانی از اسلحه خانه یگانی که متروکه است
و برای ماهم نگهبانی از یک سالن نمایش به نام دیو سالار درنظر گرفته بودند

با این توجیه که اونجا وایسید مواظب باشید کسی به شیشه ها سنگ پرتاب نکنه! اون هم 24 ساعته
زیاد دوست نداشیتم اونجا بریم ، ساختمانی که فاصله زیادی با ما داشت و نسبت
به نگهبانی های دیگه که داخل ساختمان بود از بدترین پست ها به حساب می اومد

بالاخره قرعه فال به من افتاد
روز عید غدیر پاس سوم بودم ،تو آسایشگاه تلویزیون داشت فیلم سینمایی کبری0011 نشون می داد

از شلوغی آسایشگاه که دراومدم رسیدم به جلوی سالن دیوسالار،

نگهبان قبلی داشت کتاب می خوند آخه امتحان نزدیک بود و تهدید کرده بودند
هرکس نمره کم بگیره چها و چها کنند. از بچه های فوق لیسانس وبه اصطلاح نظامی ف ل و بود که
گفت :"اینجا جای خوبی برای درس خوندنه، تو آسایشگاه که اصلاً بچه ها نمی ذارند "
با لبخندی از هم جدا شدیدم و من هم نشستم روی سکو، محو سکوت
اونجا شده بودم صدای کلاغها هم گهگاه عصر پاییزی رو تکمیل می کردند

نوشته ها روی دیوار تازه رنگ شده دیوسالار هم جالب بود
اونقدر جالب که مجبور شدم چندتاییش رو تو دفترچه ام بنویسم


*_ساعت 2شب بارون میاد سردمه خدایا این چه مصیبتی بود گربه ها رو بغل کردم تا کمی گرم شوم اجازه
اورکت پوشیدن هم نداریم-اعزامی
1/6/88

*_به یاد شقایق-لیدا-سحر-عاطفه-ساقی-حوریه-سونیا-زهره-سیمین-سیما وهمه کسانیکه دوستشان دارم-اعزامی1/4/88


*_دوش در وقت سحر از غصه نجاتم دادن دیگه آخرشیم فقط هفته اول سخته نگهبان جدیدm.k
اعزامی 1/6/88


*-کاشان جایی که مردمان مهربان و مومن دارد
14/9/88


*_ طاقت بیار رفیق دنیا تو مشت ماست
طاقت بیار رفیق خوشی به پشت ماست 1/6/88


*_خزان بنشست و گل با بادها رفت
چه آسان می شود از یادها رفت_9/9/88 همدان


*_open the d


* _یا مولا دلم تنگه/ کاش
انقدر جسارت داشتیم تا در این لحظات تنهایی شب با
معبود خود خلوت کنیم اما افسوس
که بار سنگین معصیت نمی گذار-25/6/88


*_یه روز میگن معافی یه روز میگن می مونی
(خدایا به امید تو نه به امید بنده تو) 25/5/88


*_حیف عمری که داره اینجا هدر میره

*_به امید روزی که حضرت مهدی ظهور کنه

*_همشون نامردن


*_تحمل کن پاس دیوسالار ... امروز 9/5/88 ساعت 13:20


*_چشمهای منتظر به پیچ جاده


*_خدایا چی میشد سربازی هم برای دخترها بود


*_هرکه برای خدا باشد خدا برای اوست _آخرین سه شنبه آموزشی
رد: فعلاً سربازي
پست في 2010-04-01, 01:45 من طرف hoveyze
Soroush نوشته است:
در خدمت سربازی یا هر برهه ای دیگه از زندگی هیچ چیز مثل اینکه انسان خودش از این مسله آگاه باشه که
بهترین لحظات عمرش به ساده ترین وجه جلو چشماش در حال تلف شدن هستند زجر
آور تر نیست البته المومن کیس و این زیرکها همیشه حساب لحظه هاشون رو داشتند

تو مدت آموزشی یه برنامه خاص نگهبانی
که از طرف گردان (مدیر مدرسه) برای هر یگان (کلاس) در نظر گرفته شده بود
مثلاً برای یگانی برجک برای یکی دیگه نگهبانی از اسلحه خانه یگانی که متروکه است
و برای ماهم نگهبانی از یک سالن نمایش به نام دیو سالار درنظر گرفته بودند

با این توجیه که اونجا وایسید مواظب باشید کسی به شیشه ها سنگ پرتاب نکنه! اون هم 24 ساعته
زیاد دوست نداشیتم اونجا بریم ، ساختمانی که فاصله زیادی با ما داشت و نسبت
به نگهبانی های دیگه که داخل ساختمان بود از بدترین پست ها به حساب می اومد

بالاخره قرعه فال به من افتاد
روز عید غدیر پاس سوم بودم ،تو آسایشگاه تلویزیون داشت فیلم سینمایی کبری0011 نشون می داد

از شلوغی آسایشگاه که دراومدم رسیدم به جلوی سالن دیوسالار،

نگهبان قبلی داشت کتاب می خوند آخه امتحان نزدیک بود و تهدید کرده بودند
هرکس نمره کم بگیره چها و چها کنند. از بچه های فوق لیسانس وبه اصطلاح نظامی ف ل و بود که
گفت :"اینجا جای خوبی برای درس خوندنه، تو آسایشگاه که اصلاً بچه ها نمی ذارند "
با لبخندی از هم جدا شدیدم و من هم نشستم روی سکو، محو سکوت
اونجا شده بودم صدای کلاغها هم گهگاه عصر پاییزی رو تکمیل می کردند

نوشته ها روی دیوار تازه رنگ شده دیوسالار هم جالب بود
اونقدر جالب که مجبور شدم چندتاییش رو تو دفترچه ام بنویسم


*_ساعت 2شب بارون میاد سردمه خدایا این چه مصیبتی بود گربه ها رو بغل کردم تا کمی گرم شوم اجازه
اورکت پوشیدن هم نداریم-اعزامی
1/6/88

*_به یاد شقایق-لیدا-سحر-عاطفه-ساقی-حوریه-سونیا-زهره-سیمین-سیما وهمه کسانیکه دوستشان دارم-اعزامی1/4/88


*_دوش در وقت سحر از غصه نجاتم دادن دیگه آخرشیم فقط هفته اول سخته نگهبان جدیدm.k
اعزامی 1/6/88


*-کاشان جایی که مردمان مهربان و مومن دارد
14/9/88


*_ طاقت بیار رفیق دنیا تو مشت ماست
طاقت بیار رفیق خوشی به پشت ماست 1/6/88


*_خزان بنشست و گل با بادها رفت
چه آسان می شود از یادها رفت_9/9/88 همدان


*_open the d


* _یا مولا دلم تنگه/ کاش
انقدر جسارت داشتیم تا در این لحظات تنهایی شب با
معبود خود خلوت کنیم اما افسوس
که بار سنگین معصیت نمی گذار-25/6/88


*_یه روز میگن معافی یه روز میگن می مونی
(خدایا به امید تو نه به امید بنده تو) 25/5/88


*_حیف عمری که داره اینجا هدر میره

*_به امید روزی که حضرت مهدی ظهور کنه

*_همشون نامردن


*_تحمل کن پاس دیوسالار ... امروز 9/5/88 ساعت 13:20


*_چشمهای منتظر به پیچ جاده


*_خدایا چی میشد سربازی هم برای دخترها بود


*_هرکه برای خدا باشد خدا برای اوست _آخرین سه شنبه آموزشی


چه باحال
رد: فعلاً سربازي
پست في 2010-04-01, 02:29 من طرف tahere
نقل قول:

*_به یاد شقایق-لیدا-سحر-عاطفه-ساقی-حوریه-سونیا-زهره-سیمین-سیما وهمه
کسانیکه دوستشان دارم-اعزامی1/4/88


اوه اوه ...چه خبره

نقل قول:
*_خدایا چی میشد سربازی هم برای دخترها بود

چشم . شما پيشنهاد بديد حتما ترتيب اثر داده خواهد شد ....
رد: فعلاً سربازي
پست في 2010-04-01, 02:45 من طرف https
Sad
 

فعلاً سربازي

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي بازگشت به بالاي صفحه 

صفحه 2 از 2رفتن به صفحه : الصفحة السابقة  1, 2

صلاحيات هذا المنتدى:شما نمي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد
كلوب سامي يوسف::Sami Yusuf Farsi Club :: لحظه نگار-